على اكبر دهخدا

1032

امثال و حكم ( فارسى )

شمع تاجر آنگه است افروخته * كه بود رهزن چو هيزم سوخته . مولوى . شمع در پيش شمس نفروزد * ( مرد دين را شريعت آموزد . . . ) سنائى . رجوع به : تيمم باطل است . . . ، شود . شمع در هنگام مردن خانه روشن مىكند . شمع را از دو طرف نسوزانند . شمع را پشت در گذاشت . روزش برسيد . شمع را پشت و رو نمىباشد . تمثل شمعى و نور از تو رسد جمع را * پشتى و روئى نبود شمع را . جامى . شمع را چيست بهره از صرصر * بجز اين كز سرش برد افسر . از خزان و بهار كاشف شيرازى . شمع را كه سرگيرند روشن‌تر شود . شمع شب‌افروزى كاشانه راست * نز پى آتش زدن خانه راست . امير خسرو رجوع به : ترا تيشه دادم . . . ، شود . شمع علمى به پيش كور مسوز * تيغ عقلى بدست مست مده . خاقانى . رجوع به : تيغ دادن در كف . . . ، شود . شمعى كه بود ز روشنى دور * ندهد بچراغ ديگرى نور ( با هركه نه دولتى است منشين * كز سركه نگشت كام شيرين . . . ) امير خسرو رجوع به : ذات نايافته . . . ، شود . شناسنده بايد خداوند تاج * كه تاراج را نام ننهد خراج ( . . . مبين كز ستم خيزدت عبره پيش * كه نتوان بره خورد چون مردميش چو كردى درخت از پى ميوه پست * جز آن ميوه ديگر نيايد بدست . امير خسرو . رجوع به : اسكندر رومى را . . . ، شود . شنعت بود بخيه بر روى كار * ( برهمن شد از روى من شرمسار كه . . . ) سعدى . شنونده بايد عاقل باشد . با حكومت عقل ميدانستيد كه نسبت اين گفته به او يا به من تهمت است . شنيده است كه زن آبستن گل مىخورد اما نميداند چه گلى شنيدستم اين نكته از اوستاد * دم مرد جادو چو باده است و باد كه آن هوشت از سر زدايد همى * كلاهت ز سر اين ربايد همى . مرحوم اديب . شنيدستم كه عبد الله طاهر * پدر را گفت كى فخر اماثل