على اكبر دهخدا

1028

امثال و حكم ( فارسى )

شكسته قدح گر ببندند چست * نياورد خواهد بهاى درست . سعدى . شكسته متاعى كه در دست تست * از آن به كه در دست دشمن درست . سعدى . شكسته نشايد دگر باره بست . * ( كه سهل است لعل بدخشان شكست . . . ) سعدى . شكفته باش جهانرا شكفته گر خواهى * كه بر گشاده دلان چرخ روى خندان است . صائب . شكلش را بدر خلا بكشند آفتابه رم مىكند . زشتى هول است . شكم آخوند تغار خدا شكم سيد پناه بر خدا . شكم ( يا ) ، شكمى ، از عزا درآوردن . پس از گرسنگى دراز غذائى گوارا و بسيار بدست كرده خوردن . شكم از قوت خوش مكن فربه * كه شكم خصم و خصم لاغر به . مكتبى . رجوع به : از گلوبنده . . . ، شود . شكم به آب زن . مسرف . نظير : گشاد باز . شكم به زبان نميايد ، ( يا ) شكم هيچوقت به زبان نمىآيد . رجوع به : شكم زير دست است . . . و رجوع به : از گلوبنده . . . ، شود . شكم بند دست است و زنجير پاى * ( . . . شكم بنده نادر پرستد خداى . ) سعدى . رجوع به : از گلوبنده . . . ، شود . شكم بنده بسيار بينى خجل * ( شكم پيش من تنگ بهتر كه دل . . . ) سعدى . نظير . اى بسا مرغان معده در مغص * بر كنار بام محبوس قفص اى بسا مرغ پرنده دانه جو * كه بريده حلق او هم حلق او اى بسا ماهى در آب دوردست * گشته از حرص گلو مأخوذ شست اى بسا مستوره در پرده بده * شومى فرج و گلو رسوا شده اى بسا قاضى حبر نيكخو * از گلوى رشوتى او زردرو . مولوى . رجوع به : از گلوبنده . . . ، شود . شكم بنده كمتر پرستد خداى * ( شكم بند دست است و زنجير پاى . . . ) سعدى . شكم‌پرست خداپرست نبود . جامع التمثيل . رجوع به : از گلوبنده . . . ، شود . شكم پيش من تنگ بهتر كه دل * ( شكم بنده بسيار بينى خجل . . . ) سعدى . رجوع به : از گلوبنده . . . ، شود . شكم چار پهلو كردن . بسيار خوردن . مثال :