على اكبر دهخدا

1026

امثال و حكم ( فارسى )

شكار باز بود ورچه مه ز باز كلنك * ( مخالفان چو كلنگند و او چو باز سپيد . . . ) فرخى . شكار تذروان نيايد ز سار * نه بر گل بگريد غليو اژزار . مرحوم اديب . شكار كه سر تير آمد بايد زد . تمثل : مىكند چشم تو در صيد دلم دير كه چه * بر سر تير شكار آمده تأخير كه چه . باذل . نظير : صيدك لا تحرمه . شكارى را كه زخمى هست كارى * اگر رحمى كنى زخمى دگر زن . شكارى كى تواند شد سگى كان هست كهدانى . * ( بمنبر كى رود هرگز سرى كان نيست منقادت . . . ) مجير الدين بيلقانى . شكاريم يكسر همه پيش مرگ * سر زير تاج و سر زير ترك . فردوسى . شكايت از كه كنم خانگيست غمازم * ( سرشگم آمد و عيبم بگفت روى به روى . . . ) حافظ . رجوع به ما حيلة الريح اذا هبت . . . شود . شكر آب ميان دو كس واقع شدن . پنداشتى گونهء ميان دو دوست پيدا شدن . تمثل : امروز ميان من و ساقى شكر آب است . شكر از پى قوت طوطى سزد * نه از بهر آن تا كه جغدش مزد . مرحوم اديب . شكر بجا آر كه مهمان تو * روزى خود مىخورد از خوان تو . شكر بخوزستان بردن . تمثل . اگر نه بنده‌نوازى از آن طرف بودى * من اين شكر نفرستادمى بخوزستان . سعدى . بخوزستان ز نادانى و شوخى * متاع قند و شكر مىفرستم . ابو الفرج رونى . رجوع به : زيره بكرمان بردن ، شود . شكر در باغ هست و غوره هم هست * ( . . . زليخا هست و جان جان كوره هم هست . ) شكر رحمت كن كه رحمت در پى است . جامع التمثيل . رجوع به : شكر نعمت . . . ، شود . شكر ز بهر دل تو ترش نخواهد شد * ( . . . كه هست جا و مقام شكر دل حلوا . ) مولوى . شكر كردن بحاجت نخستين اجابت حاجت دومين بود . از قابوسنامه . نظير : لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ . قرآن كريم . سورهء 14 . آيهء 7 . رجوع به شكر نعمت . . . ، شود . شكر كس نخورد از نى بوريا * ( مدار از بدان چشم نيكى از آنك . . . ) ابن يمين . رجوع به : از مار نزايد . . . ، شود . شكركننده را نعمت دهيد و نعمت‌دهنده را شكر گوئيد . منسوب بخسرو پرويز . از تاريخ گزيده .