على اكبر دهخدا
1022
امثال و حكم ( فارسى )
شرط است كه شرط را بپايان ببرند . رجوع به : العدة دين ، شود . شرط الالفه ترك الكلفه . على عليه السلام . نظير : بين الاحباب تسقط الآداب . شرط باشد آنكه دارد پير را عزت جوان * ( آسمان را اينچنين بخت تو بالا مىبرد . . . ) كاتبى . شرط تقدير است امكان داشتن - * ( وهم ميگفت از قدر خواهد شود شبهش پديد عقل گفتا . . . ) قاآنى . نظير : ارادهء خدا تعلق بر محال نگيرد . شرط توانگرى انفاق و چارهء بينوائى شكيبائيست . شرط عاشق نيست با يكدل دو دلبر داشتن . نظير : دو دلبر داشتن از يكدلى نيست . شرط عقل است صبر تيرانداز * كه چو رفت از كمان نيايد باز . سعدى . رجوع به : آن ميوه كه از صبر . . . ، شود . شرط كافر چيست اندر كفر ايمان داشتن * ( شرط مؤمن چيست اندر خويشتن كافر شدن . . . ) سنائى . شرط نيست كه هركه ار پادشاهى درماند كناسى كند ( پادشاهى بهتر از صرافى اما صرافى بهتر از كناسى و . . . و از صرافى دست بدارد . ) كيمياى سعادت . شرط همه وقتى نبود لايق كشتى . * ( با طبع ملولت چكند دل كه نسازد . . . ) سعدى . شرع به ظاهر حكم مىكند . نظير : الظاهر عنوان الباطن . فى وجه المال نعرف امرته . پيغمبر مأمور به ظاهر بود . شرع مستان را نيارد حد زدن * ( چونكه مستم كردهاى حدم مزن . . . ) مولوى قاعدهء فقهى است كه گويد : قبل از افاقه حاكم را اجراى حد شرب خمر نبايد كرد . شرف المرء بالعلم و الادب لا بالاصل و النسب . رجوع به : آنكس كه داناتر است . . . ، و رجوع به : آنجا كه بزرگ . . . ، شود . شرف المكان بالمكين . نظير : مر خاتم را چه نقص اگر هست * انگشت كهين محل خاتم . خاقانى . شرف سر فزون بود ز افسر * ( ثنا كنيم ترا و تو بهترى ز ثنا هر آينه . . . ) اديب صابر . شرف مرد بجود است و كرامت بسجود * هركه اين هر دو ندارد عدمش به ز وجود . سعدى . شرف مرد بعلم است شرف نيست بسال * ( . . . چه درائى سخن يافه همى خيره