على اكبر دهخدا

1020

امثال و حكم ( فارسى )

كنون ز بىشترى هست بر دلم بارى * كه صد شتر نكشد آن بعمرهاى دراز حكايت شتر و ماهتاب و اعرابى * شنيده‌ام كه شنيده است شاه بنده‌نواز مرا كه در شب افلاس گم شده است شتر * بماهتاب قبولت سزد كه يابم باز . ظهير فاريابى . شجاعت آدمى صبر است . رجوع به : آن ميوه كه از صبر . . . ، شود . شجاعت بكردار است نه بگفتار . رجوع به : دو صد گفته . . . ، شود . شجرات را از ثمرات شناسند * ( . . . و عاشق را بعبرات دانند ) مقامات حميدى . شح الغنى عقوبته . على عليه السلام زفتى توانگر شكنجهء اوست . شحيح غنى افقر من فقير سخى . على عليه السلام زفتى توانگر نيازمندتر از درويشى جوانمرد است . شجاعت بهره‌اى باشد خدائى * يلان را در دماغ و دل مستر . ازرقى . شخص بسيار خوار است لاغر * ( نزار است از بسكه خون خورده تيغش بلى . . . ) قاآنى . شخصى همه شب بر سر بيمار گريست * چون روز شد او بمرد و بيمار بزيست . سعدى . رجوع به : اجل گشته ميرد . . . ، شود . شد از مرگ درويش با شاه راست * ( اگر بودن اين است شادى چراست . . . ) فردوسى . شد دست خوش آن ميوه كه در دسترس افتاد * ( برجسته شواى شاخ كه پامال نگردى . . . ) شاهزادهء افسر . شد دهان حرص سنجر پر ولى از خاك مرو * اين سخن بشنو كه مروى از زبان سنجر است . جامى . رجوع به : چشم تنگ دنيا . . . ، شود . شد رادى خاك چون بمنت بر داد * ( هر مرد كه لاف زد شدش مردى باد . . . من بندهء آنكه چون هنر گيرد ياد * بىلاف مبارز است و بىمنت راد . ) مسعود سعد . رجوع به : آفة السماح . . . ، شود . شد ز مردم تهى كنار جهان * خاك را پر نشد هنوز شكم . مسعود سعد . شد غلامى كه آب جو آرد * آب جو آمد و غلام ببرد ( . . . دام هربار ماهى آوردى * ماهى اين بار رفت و دام ببرد . ) سعدى . شدن سوى جنگ كز تو بيش * بود مرگ را باز رفتن به پيش . اسدى . رجوع به : پنجه با ساعد سيمين . . . ، شود . شدن گربه را بسته چنگال و پوز * بود موش را خرمى شام و روز . مرحوم اديب شدنى شد دگرچه خواهد شد . رجوع به : آب كه از سر گذشت . . . ، شود .