على اكبر دهخدا

1006

امثال و حكم ( فارسى )

شارشك پيل را بسنان بر زمين زند * ليكن نه مرد پنجه و بازوى صرصر است . اثير اخسيكتى . شاعر استاخ باشد و كشخان * ( نكته‌اى نيز ياد خواهم كرد . . . ) مسعود سعد . شاعر چو رنجد بگويد هجا * بماند هجا تا قيامت بجا . ( كه . . . ) فردوسى . شاعر دروغزن باشد . تمثل : مثل زنند كه شاعر دروغگوى بود * خطاست بارى نزد من اين سخن نه صواب بباب مدح خداوندگار و قصهء خويش * بجان پاك پيمبر كه نيستم كذاب . سوزنى . زان بود كار شاعران بىنور * كه ندارد چراغ كذب فروغ . ابن يمين . و رجوع به : آنچه گويند شاعران . . . ، شود . شاعر شعبان علم الدين بمرد * ( ساغر لاله بشكستند خرد . . . ) سيف اسفرنك . اين مصراع مانند مثلى بنظرم مىآيد چه هيچ اماره و علامت وجود علم الدين نامى شاعر با قيد شعبان در اين قطعه نيست ولى معنى آن بر من مجهول است . شاعر و رمال و مرغ خانگى * هر سه تن جان ميدهند از گشنگى . گشنگى لحنى در گرسنگى است . شاعرى چيست بر در دونان * خانهء كرد و حكمت يونان . اوحدى . شاعرى نيست پيشه‌اى كه از آن * رسدت نان بتره تره بدوغ ( . . . زان بود كار شاعران بىنور * كه ندارد چراغ كذب فروغ ) ابن يمين . لا تحسبن الشعر فضلا بارعا * ما الشعر الا محنة و و بال فالهجو قذف و الرثاء نياحة * و الذم عيب و المديح سوال . رجوع به : آخر شاعرى . . . ، شود . شاگرد اتو گرم ، سرد ميارم دشنام است گرم ميارم دشنام است . رجوع به : از هر طرف كه . . . ، شود . شاگرد را چه بهره ز استاد بيوقوف . شاگرد رفته رفته باستاد ميرسد . از مجموعهء امثال طبع هند . شاگردى كن كنون كه استاد نه‌اى * ( با دل گفتم چو در حضر شاد نه‌اى وز بند زمانه يك دم آزاد نه‌اى * در تجربه‌هاى دهر استادان را . . . ) از مقامات حميدى . شال خودم است لارى مىپيچم . شام خوردن بر كسى . مثال : همين كه ايام شام خورد بر او * سنگ در شيشهء سحر فكنيد . مجير بيلقانى .