على اكبر دهخدا
1002
امثال و حكم ( فارسى )
سيلى روزگار نخورده . نظير : گاوش نليسيده . سيل يكجا را كند آباد و يكجا را خراب . وحيد قزوينى . سيلى كه زند طپانچه بر سنگ * خود نالهكنان رود بفرسنگ . امير خسرو . رجوع به : از مكافات عمل . . . ، شود . سيلى نقد از عطاى نسيه به . سيلى نقد به از حلواى نسيه . تمثل : سيلى نقد از عطاى نسيه به * نك قفا پيشت كشيدم نقد ده خاصه آن سيلى كه از دست تو است * هم قفا هم سيليش مست تو است . مولوى . رجوع به : سركهء نقد به از حلواى . . . ، شود . سيماب دل . مثال : آستانت گنبد سيمابگون را متكاست * بندهء سيماب دل سيماب شد زان متكا . خاقانى . رجوع به : اشتر دل ، شود . سيم بخيل وقتى از خاك بدر آيد كه او خود به خاك رفته باشد . سعدى . نظير : پيله كه از برگ گيا كرده نوش * برهنهاى بينى آفاق پوش نيست مگسرا چو ز همت سخن * با دو حرير است برهنه ز تن آنكه بكاوش كشى از وى خورى * تا نمرد كى خورى از وى برى امير خسرو دهلوى . درم در جهان بهر خوش خوردن است * نه از بهر زير زمين كردن است زرى را كه در گور كردى به زور * چو گورت كند سر برآرد ز گور . امير خسرو . سيمرغ بد مسنجه پنجه نكند رنجه * ( . . . او كبك گه لنجه من بازگه جولان . ) خاقانى . سيمرغ ديگر است و سى مرغ ديگر . سيمرغ ميان مردم آيد * گر بوى برد ز غمگسارى . عمادى شهريارى . نظير : درس اديب اگر بود زمزمهء محبتى * جمعه بمكتب آورد طفل گريز پاى را . سينهء خالى ز مهر گلرخان * كهنه انبانى بود پر استخوان . شيخ بهائى . نظير : كل من لم يعشق الوجه الحسن * قرب الجل اليه و الرسن يعنى آنكسرا كه نبود عشق يار * بهر او پالان و افسارى بيار . شيخ بهائى . رجوع به : سرى كه عشق ، شود . سينه را ميخواهم براى عرق . بيكى از اوباش گفتند عرق مخور سينه ترا زيانست گفت . . . سينه كردن . اظهار كبر كردن . عجب فروختن . مثال . چو ز پهلوى غمت [ دل ] نخورد جز جگرى * تو مكن سينه كه چون من نبود دلدارى . رفيع الدين لنبانى .