على اكبر دهخدا
613
امثال و حكم ( فارسى )
سر از شرمندگى بالا نميكرد * نگاه الا به پشت پا نميكرد . جامى . چو رويم شمع خوبى برفروزد * دو چشم خود به پشت پاى دوزد . بدين انديشه آزارش نجويم * كه پشتپاش به باشد ز رويم . جامى . چشم بزرگان تنگ مىشود . بطنز و استهزاء كبر غناى شما سبب است كه مرا نديديد يا مرا نشناختيد . چشم بلا را خاريدن . چيز يا كسى موذى و زيانكار را كه اكنون آزارش نميرسد بعمد بايذا و آزار و اضرار خويش برانگيختن . مثال : گر او بد كند پيچد از روزگار * تو چشم بلا را بتندى مخار . رجوع به : كام شير خاريدن شود . چشم پنگان « 1 » كردن . بخشم يا شگفتى چشمان را بيش از اندازه گشادن ، مثال : ور تو گوئى جاى خورد و برد چون باشد بهشت * بر تو از خشم و سفاهت چشم چون پنگان كنند . ناصر خسرو نظير : چشمها را چهار كردن . دو چشم داشتن دو تا هم قرض كردن . چشم تو را زيان است در خور بخيره ديدن . چشمت را درويش كن . ديده را نديده گير . نظير : شتر ديدى نديدى . چشمت روز بد نبيند . اين جمله را چون ديباچه و مقدمهاى براى شرح مصيبت يا پيشامد سوئى كه شروع بنقل و حكايت آن كردهاند گويند . چشم تنگ دنيادار را يا قناعت پر كند يا خاك گور . * ( آن شنيدستم كه بار تاجرى در بيابانى بيفتاد از ستور گفت . . . ) سعدى . رجوع به : طمع آرد بمردان . . . ، شود . چشم چشم را نمىبيند . بسيار تاريكست . چشم چهار كردن . رجوع به : چشمها را چهار كردن ، شود . چشم خردت گشاى چون اهل يقين * زير و زبر دو گاو مشتى خر بين . ( گاويست در آسمان و نامش پروين * يك گاو دگر نهفته در زير زمين . . . ) خيام . چشم خفاش اگر پرتو خورشيد نديد * جرم بر ديدهء خفاش نه بر خورشيد است . ( ور سفالى بود اندر نظرت جام جمى * گنه از خفت عقل تو نه از جمشيد است . . . ) ابن يمين . چشم دانا بيغرض بين است و بس * ( . . . بازپرس از من كه من دانايمش . ) حضرت اديب . چشم دريده ادب نگاه ندارد . * ( شوخى نرگس نگر كه پيش تو بشكفت . . . ) حافظ . چشمدريده بىشرم و بىآزرم باشد . چشم دشمن همه بر عيب افتد . كيمياى سعادت . رجوع به : چشم بدانديش . . . ، شود .
--> ( 1 ) پنگان همان فنجان است .