على اكبر دهخدا
987
امثال و حكم ( فارسى )
ابن يمين . رجوع به : سگ كه چاق شد . . . ، شود . سكندر به حيوان خطا ميرود * من اينجا سكندر كجا ميرود . نظامى . سكندر بدان كار شد نامور * كه از نامورها بكوبيد سر . مرحوم اديب . سكندر كه با شرقيان حرب داشت * در خيمه گويند بر غرب داشت . سعدى . رجوع به : اگر جز تو داند . . . ، شود . سكندر كه بر عالمى حكم داشت * در آندم كه بگذشت عالم گذاشت ( . . . ميسر نبودش كزو عالمى * ستانند و مهلت دهندش دمى . ) سعدى رجوع به : از مرگ خود چاره نيست . . . ، شود . سگ نشيند بجاى كيپائى . از مجموعهء امثال طبع هند . نظير : كلهپز باشد و سك جاش نشست . سگ نمك شناس به از آدمى ناسپاس . تمثل : زان سيهدل كز حقوق آشنائى غافل است * بهتر است آن سگ كه پاى آشنا نگرفته است . صائب گر انصاف خواهى سگ حقشناس * به از آدميزادهء ناسپاس . سعدى . نظير : هركس كه نمك خورد نمكدان شكند * در مذهب رندان جهان سگ به از اوست . اگر عمرى نوازى سفلهاى را * به كمتر چيز آيد با تو در جنگ سگى را لقمهء هرگز فراموش * نگردد گر زنى صد نوبتش سنگ . سعدى . سگ بگاه وفا به از ناكس . * سگ حقشناس به از آدمى ناسپاس . سعدى . سگ نيز با قلاده زرين همان سگ است . ( هرگز بمال و جاه نگردد بزرگ نام * بدگوهرى كه خبث طبيعيش در رگ است قارون گرفتمت كه شدى در توانگرى * . . . ) سعدى . نظير : سگ را سگى از قلاده كمتر نشود . سنائى . سكوت موجب رضاست . نظير : اقر صامت . سكوتها رضاها ، سگ و دستگاه بزازى ! تمثل : اگر بغيبت تو خصم فرصتى طلبد * حديث سگ بود و دستگاه بزازى . ظهير : نظير : از گرگ پوستين دوزى نيايد . سگ وفا دارد ندارد آدمى . سكونى بدستآور اى بىثبات * كه بر سنگ غلطان نرويد نبات . سعدى . رجوع به : هرجا هيچجا . . . ، شود .