على اكبر دهخدا

971

امثال و حكم ( فارسى )

سر و گوش آب دادن . آگاهى و اطلاعى اندك حاصل كردن . سره كن راه و پس دلير بتاز . * ( راست كن لفظ و استوار بگو . . . ) مسعود سعد . سر همانجا بنه كه خوردى مى * ( بر مدار از مقام مستى پى . . . تا نخوردى مدارش ايچ حلال * چونكه خوردى كلوخ بر لب مال . ) سنائى . رجوع به : سر بنه آنجا . . . ، شود . سرهم‌بندى كردن . نظير : بارى بهر جهت كردن . سرهنگ خيالى . مأخوذ از تمثيلى است كه در آن يكى از بازيگران خود را در خواب سرهنگ مىبيند . و مراد تشبيه ممثل بدان سرهنگ باشد . سرى از هم جدا هستند . نهايت با هم دوست و مهربانند . سرى در ميان سرها آوردن . نظير : داخل ليل و نهار شدن . سريرا كجا تاج باشد كلاه * نشايد بريد اى خردمند شاه . فردوسى . سريرا كه باشى به دو پادشا * بتيزى بريدن نباشد روا . فردوسى . رجوع به : ميتوان كشت زنده را . . . ، شود . سرى كه بالش جويد نيابد او افسر * ( دلى كه رامش جويد نيابد آن دانش . . . ) عنصرى . رجوع به : از تو حركت . . . ، شود . سريرا كه درد نميكند دستمال چه بايد ، ( يا ) چه ضرور . تمثل : سر چرا بندم چو درد سر نماند * وقت روى زرد و چشم تر نماند . مولوى . سرشكسته نيست اين سر را مبند * يك دو روزى صبر كن باقى بخند . مولوى . نظير : سرى كه درد نمىكند رومال چرا بايد بست . سرى كه درد نميكند رومال « 1 » چرا بايد بست . رجوع به : سريرا كه درد نميكند . . . ، شود . سرى كه عشق ندارد كدوى بيبار است . رجوع به : سينهء خالى ز . . . ، شود . سزا بسزا درخور است . تمثل : خداى دادش هرچ آن سزا و درخور اوست * مثل زنند كه درخور بود سزا بسزا . عنصرى . سزا بسزاوار رسد . سزا را به سزاوار ده . تمثل : تو درخور او بودى و او درخور تو بود * ايزد برسانيد سزا را بسزاوار . فرخى .

--> ( 1 ) رومال در تداول بعض ولايات بمعنى چارقد و لچك‌زنان و نيز بمعنى دستمال باشد .