على اكبر دهخدا

968

امثال و حكم ( فارسى )

باشد . و اين طايفه با آنكه چون دانايان مردم قزوين و مفتيان امور عقلى آنان بشمار مىآمده‌اند خود نهايت ابله بوده‌اند . گويند وقتى گاوى سر بدرون خمره بر دو بيرون كردن نتوانست . مردمان در كار او فروماندند و برحسب عادت و رسم بعقل دخو توسل جستند . دخو گفت سر گاو ببريد ببريدند سر بميان خم افتاد گفت اكنون خم نيز بشكنيد . و مثل را بمزاح چون مشكل گونهء پيش آيد گويند . سر گاو عصار از آن در كه است * كه از كنجدش ريسمان كوته است . رجوع به : كه گفت پيره زن از ميوه مىكند . . . ، شود . سر گردد رنجور چو افسر دو شود * ( دل بيش كشد رنج چو دلبر دو شود . . . مستى آرد باده چو ساغر دو شود * گردد كده ويران چو كديور دو شود . ) مسعود سعد . سرگرفته . مزكوم . آنكه سرش درد كند . مثال : اى صبر سرگرفته اگر زنده‌اى هنوز * از سوز سينه در غم [ جانان ] فغان كجاست . مجير بيلقانى . بتلخ عيشى از آن سرگرفته‌ام چون مى * كه كرد چون عنبم عصر پايمال لئام . سلمان ساوجى . سر گرگ بايد هم اول بريد * نه چون گوسفندان مردم دريد . سعدى . رجوع به : علاج واقعه . . . ، شود . سر گنجشگ خورده است . بسيار دراز ميگويد : بسى پرگوست . سر گنده‌اش زير لحاف است . نظير : انتكم فالية الافاعى . بقى اشده . گاو ( يا ) گاو پيسه بچرم اندر است . سر لاد چنان بند كه برتابد بنلاد . نظير : لاد را بر بناى محكم نه * كه نگهدار لاد بنلاد است . شمس فخرى . سرما تقدير خدا . نظير : الحكم للّه . سر مار بدست دشمن بكوب . * ( . . . كه از احدى الحسنيين خالى نباشد اگر اين غالب آمد مار كشتى و اگر آن غالب از دشمن رستى . ) سعدى . نظير ؛ سر خر دندان سگ . الكلاب على البقر . سرمازدگانرا به ماه بهمن * خفتانهء خر خز و پرنيان است . ناصر خسرو . سرمايهء شاه بخشايش است * زمانه ز بخشش پر آسايش است . فردوسى . سرمايهء عافيت كفافست نخست * ( تدبير صواب از دل خوش بايد جست . . . شمشير قوى نيايد از بازوى سست * يعنى ز دل‌شكسته تدبير درست . ) سعدى . رجوع به : غم فرزند رنان . . . . شود .