على اكبر دهخدا

966

امثال و حكم ( فارسى )

تابستان است در سرطان گرما بيشتر باشد . سر غم عشق را بيانى دگر است * ( بالاتر از اين زبان زبانى دگر است . . . ) سر فداى شكم . بتعرض با بيمارى كه احتما نكند و پرهيز نگاه ندارد گويند . تمثل : پوستين پاره‌اى ز دوشم كم * مثل است اينكه سر فداى شكم . شيخ بهائى . سرفرازد چو نيزه هر مردى * كه ميان جنگ را چو نيزه به‌بست . مسعود سعد . رجوع به : مهترى گر . . . ، شود . سرفرازى در بيم سر تواند بود . * ( كسى به گردن مقصود دست حلقه كند كه پيش تير بلاها سپر تواند بود * چونى شكرا گرت خوشدلى همى بايد ز پاى تا بسرت در كمر تواند بود * كلاه ملك طلب ميكنى قبا دربند كه . . . ) رجوع به : مهترى گر . . . ، شود . سرفرازى مكن از كيسه پرى * كه بود كار فلك كيسه‌برى . جامى . سرك اسيرك فاذا تكلمت به صرت اسيره . على عليه السلام . راز تو بردهء تست و چون سمر و داستان شد تو بردهء آنى . سر كچل و عرقچين ! نظير : وسمه بر ابروى كور ! سر كسى را از شيشهء تهى چرب كردن . او را با ظاهرى خوش بىحقيقت و راستى فريفتن . سر كسى را بطاق ( يا ) بيخ طاق ، كوبيدن . رجوع به : پى قوطى . . . ، شود . سر كسى را در چنبر ، ( يا ) در چنبر و حلقه ، كشيدن . مطيع و منقاد كردن . تمثل : گرد او لشگر چو چنبر حلقه كرد * تا سرش در حلقه و چنبر كشيد . سلمان ساوجى . سركش و سركب . دو خنياگر كه بدانان در مهارت فن مثل زنند . شاعرانت چو رودكى و شهيد * مطربانت چو سركش و سركب . فرخى . نظير : باربد . نكيسا . سر كلافه بدست آوردن . نظير : هركس بشغل خويش فرورفت مايه يافت * بر دست آوريد سر گم شده رسن . فرخى . سر كلافه كج كردن . گج . سر كلافه گم كردن . با هجوم مصائب نيك از بد ندانستن . سر كل را پناه دان ز كلاه * ( كادميرا ز جاه بهتر چاه . . . ) سنائى . تمثل : سر كل را كله پناه بود * با چنين سر كله تباه بود كل بود آن كز كله سازد پناه ، مولوى . نظير : از پى عيب كل كله جويد . سرك من دمك . راز مرد چون جان مرد باشد كه برآمدن آن موجب هلاك است .