على اكبر دهخدا

942

امثال و حكم ( فارسى )

سبكسار شادى نمايد نخست * بفرجام كار اندر آيد درست . فردوسى . سر مردمى بردبارى بود * سبك‌سر هميشه بخوارى بود . فردوسى . از گرانسنگى گنجور سپهر آمده كوه * وز سبكسارى بازيچهء باد آمد خس . سنائى . ستوده نباشد سر باد سار * بر اين داستان زد يكى هوشيار كه گر باد خيره نجستى ز جاى * مگر يافتى چهره و دست و پاى . فردوسى . سبكسار مردم نه و الا بود * اگرچه گوى سرو بالا بود . فردوسى . بر سبكسر نشايد ايمن بود * كه سبكسر بسر درآيد زود . اوحدى . باد سر خاكسار خواهد بود * باد خور خاك خوار خواهد بود . اوحدى . سنگ بجاى خودش سنگين است . سبكسر هميشه بخوارى بود * ( سر مردمى بردبارى بود . . . ) فردوسى . رجوع به : فقرهء قبل شود . سبك ويران شود شهرى به دو مير * ( كنون پيش آمدت اين ياوه تدبير . . . ) ويس و رامين . رجوع به : دو پادشاه . . . و رجوع به : آب انبار شلوغ . . . ، شود . سبل گيرد آن ديده از آب‌شور * كه دارو ستاند ز كحال كور . امير خسرو . سبو بدوش و صراحى بدست و محتسب از پى * نعوذ بالله اگر پاى من به سنگ برآيد . وحشى . سبو به راه آب ميشكند . سبو هميشه از آب سالم نميآيد . تمثل : همه كس راز داريرا نشايد * درست از آب هر كوزه نيايد . ناصر خسرو . نبايد كه ما را شود كار سست * سبو نايد از آب دايم درست . نظامى . مكن اندر روش قدمها سست * تا به يارى سبو ز آب درست . اوحدى . دلو هميشه از چاه درست برنيايد . سبوى خاليرا بسبوى پر مزن با قويتر مستيز . سبوى نو آب خنك دارد . تمثل : خنك دارد سبو تا نو بود آب . گويند سردتر بود آب از سبوى نو * گرم است آب ما كه كهن شد سبوى ما . منوچهرى . سبوئى كه سوراخ باشد نخست * نموم و سريشم نگردد درست . نظامى . نظير : جامه‌اى كه شد پاره وصله برنميداره . سبيلش را چرب كردن . به او رشوه دادن . سبيلش آويزان شدن . پس از يأس از مقصودى برآشفتن . سپاسدار باش تا سزاوار نيكى باشى . ( كه گفته‌اند . . . ) مرزبان‌نامه .