على اكبر دهخدا

927

امثال و حكم ( فارسى )

زن نجيب گرفتن مشكل و نگاهداشتن او آسان است . زن ندارى غم ندارى . رجوع به : آسوده كسى . . . ، شود . زنند جامهء ناپاك گاز ران بر سنگ * ( تو پاك باش و مدار از كس اى برادر باك . . . ) سعدى . رجوع به : آن را كه حساب پاك . . . ، شود . زن نيك بود ولى زمانى * تا جز تو نيافت مهربانى ( زن گر نه يكى هزار باشد * در عهد كم استوار باشد چون نقش وفا و عهد بستند * بر نام زنان قلم شكستند . . . چون با دگرى فرانشيند * خواهد كه وجود تو نبيند اين كار زنان راست باز است * افسون زنان بد دراز است . ) از تاريخ طبرستان ابن اسفنديار . نظامى ( ؟ ) رجوع به : اسب و زن . . . ، شود . زن نيك در خانه مار است و گنج * زن بد چو ديو است و مار شكنج . اسدى . رجوع به : اگر پارسا . . . ، شود . زن نيك عافيت زندگانى بود ( زن پاكرو و پاكدين بايد و كدبانو و شوى دوست و شرمناك و پارسا و كوتاه زبان و كوتاه لسان ( ؟ ) و كوتاه دست و چيز نگاهدارنده تا نيك بود كه گفته‌اند . . . ) از قابوسنامه . رجوع به : اگر پارسا . . . ، شود . زن و اژدها هر دو در خاك به * ( . . . جهان پاك از اين هر دو ناپاك به . ) فردوسى . تمثل : زن و اژدها هر دو در خاك به * وزين هر دو روى زمين پاك به . اسدى . نظير : يكى گفت كسرا زن بد مباد * دگر گفت زن در جهان خود مباد . سعدى . زن و شوهر جنگ كنند ابلهان باور كنند . نزاع و جدال زن و شوى زود بآشتى و صلح بدل شود . نظير : غضب العشاق كمطر الربيع . ز نوميدى بسى نوميدى آيد * ( اگر اميد رنجورى نمايد . . . ) ويس و رامين . رجوع به : آدم باميد زنده است ، شود . زنهار دار نبايد كه زنهار خوار باشد . قابوس وشمگير . زنهار دار حامى يا معتمد ، و زنهار خوار پيمان‌شكن و يا خائن بامانت باشد . زنهار كسى را نكنى عيب كه عيب است * ( چون رد و قبول همه در پردهء غيب است . . . ) زنهاى طهران چقدر بيعارند * ديزى بازارى وسمه ميگذارند . نظير : بطن جائع و وجه مدهون . ز نهصد فزون كارگر بايدى * كه تا خواجه را نان بدست آيدى . ( نتانى تو اى پروريده بناز * به تنها به خود زيستن بىنياز . . . ) حضرت اديب . رجوع به : زه كردن اين كمان . . . ، شود .