على اكبر دهخدا
916
امثال و حكم ( فارسى )
رجوع به : آنكس كه داناتر است . . . ، شود . ز مرد سيه كاسه رستى مخواه * ( تو از دشمن شه درستى مخواه . . . ) حضرت اديب . ز مردم بتر باز هم مردم است . * ( همه جانور چون بود بيغمى بفتنه نكوشد مگر آدمى . * كه چون توشه كم شد ملولى كند وگر پر شود بو الفضولى كند * كند هرچه انديشه در وى گم است . . . ) امير خسرو . ز مردمزادهاى با مردمى باش * چه باشى ديو مردم آدمى باش . ناصر خسرو . ز مردم نماند جز از گفتنى * ( جهان يادگار است و ما رفتنى . . . ) فردوسى . زمرد و چشم افعى گويند افعى چون زمرد بيند نابينا شود . و تعبير مزبور در تداول شعرا چون مثلى ساير است . تمثل : شنيدهام بحكايت كه ديدهء افعى * برون شود چه زمرد در او برند فراز من اين نديدم و ديدم كه خواجه دست بداشت * برابر دل من بتركيد ديدهء آز . منجيك ترمدى . گرفتهام كه عدوى شتر دلت افعيست * شود زمرد چشمش سپهر مينائى . مجير بيلقانى . زمرد و گيه ( يا ) كور سبز هر دو همرنگند * و ليك زين بنگين دان كشند زان بجوال . ازرقى . تمثل : نه هركرا ز لقب با كسى مشابهتست * شبيه اوست چنان چون يمين شبيه شمال كه دال نيز چو ذال است در كتابت ليك * به ششصد و نود و شش كمست دال از ذال ببين كه مير معزى چه خوب ميگويد * حديث هيأت پينو و شكل كعب غزال در اين معامله يك بيت ازرقى بشنو * نه بر طريق تهجى بوجه استدلال زمرد و كور سبز هر دو يكرنگند * ولى از اين بنگين دان كنند و زان بجوال . انورى . نگاه كن سلم الدين و خواجه مرجانرا * يكى مقابل رستم يكى مثابهء زال بدين و مردى و انصاف هر دو يكرنگند * ولى از اين بنگين دان كنند و زان بجوال . سلمان ساوجى . نظير : جش اگرچه برنگ فيروزه است * فر فيروزه نيست اندر جش . سوزنى . بيدار چه سبز و نغز و لطيف است در بهار * كى در چمن بجلوه كند بيد عرعرى . مجد همگر . ز مرده زنده شدن ممكن است و ممكن نيست * ز دشمنان كهن دوستى نو كردن . از تاريخ گزيده . از مرگ ار بترسى بنه تيغ و ترگ * كه جنگ او كند كو نترسد ز مرگ . اسدى . زمستان آمد لب بان گفت سلام عليكم برهنگان . زمستان جاى كوزهء روغن تنگ است . در موسم سرما مهمانى كه شب در خانهء ميزبان خفتن خواهد غالبا بر صاحب خانه گران و ناگوار باشد . زمستان را بود فرجام نوروز * چنان چون تيره شب را عاقبت روز . ويس و رامين .