على اكبر دهخدا
913
امثال و حكم ( فارسى )
زلف او فتنه و خط آفت و خال است بلا * آه از آن روز كه اين هر سه دهد دست بهم . صائب . ز لفظ معنى بايد همى نه قالاقال * ( مباش كم ز كسى كو سخن نداند گفت اگر به حرف نگردد زبان مردم لال * از آنكه خواهد گفتن اشارتى بكند . . . ) عنصرى . زلف كان از رعشه جنبد پاىبند دل نگردد * باد كز دكلان جهد تخت سليمان برنتابد . سيف اسفرنك . دكلان بمعنى دوك است . ز ما تا بر مرگ يكدم رهست * اگر دم دراز است اگر كوته است . اسدى . رجوع به : از مرگ خود چاره . . . ، شود . ز مادر دوباره نزاد است كس * ( چو جان شد بدر باز نايد ز بس . . . ) اسدى . ز مادر مهربانتر دايه خاتون ! رجوع به : اگر تو عمهء من . . . ، و رجوع به : آه صاحب درد را . . . ، شود . ز مادر همه مرگ را زادهايم . * ( بزائيم و گردن ورا دادهايم . ) در جاى ديگر : ميان تا ببستيم نگشادهايم . و باز جاى ديگر : بناچار گردن به دو دادهايم . فردوسى . رجوع به : از مرگ خود . . . ، شود . ز مار مهره بدست آيد وز خار رطب * ( كنم تحمل جور رقيبش از پى آنگ . . . ) ابن يمين . رجوع به : از پى هر گريه . . . ، شود . ز مازندران نايد الا دو چيز * يكى ديو مردم يكى ديو نيز . نظامى . ز مال وقف نبينى بنام من درمى . * ( بيا كه خرقهء من گرچه وقف ميكدهها است ) . . . حافظ . ز ما ماند در اين گيتى فسانه * ( . . . در آن گيتى جزاى جاودانه . ) ويس و رامين . رجوع به : الناس احاديث . شود . زمان چون تو را از جهان كرد دور * پس از تو جهان را چه ماتم چه سور . فردوسى . نظير : پس از ما كو جهانرا آب گيرد . دنيا پس مرگ من چه دريا چه سرآب . زمان گذشته نيايد ببر * ( بگفت اين و شد روزگارش بسر . . . ) فردوسى . زمانهايست كه هركس به خود گرفتار است . جامع التمثيل . زمانه با تو نسازد تو با زمانه بساز . تمثل : تا نيابى مراد خويش بكوش * تا نسازد زمانه با تو بساز . مسعود سعد . اگر سپهر بگردد ز حال خود تو مگرد * وگر زمانه نسازد تو با زمانه بساز . مسعود سعد . نظير : كنون كار پيش آمدت سخت باش * بهر كار پيراهن بخت باش . فردوسى .