على اكبر دهخدا
908
امثال و حكم ( فارسى )
زشت باشد دبيقى و ديبا * كه بود بر عروس نازيبا . سعدى . رجوع به : ابلهى صد دبيقى . . . ، شود . زشت باشد ديو را بر تارك افسر داشتن * ( تا سليمانوار باشد حيدر اندر صدر ملك . . . ) سنائى . زشت باشد كه بگوئى بشمر مانديم * ( ابر پيش كف او همچو بريم شمر است . . . ) فرخى . رجوع به : اين الثرى و الثريا ، شود . زشت باشد نزلهاى آسمانى پيش روى * همچو بيماران نظر سوى مزور « 1 » داشتن . قاآنى . زشت با كور به فرا سازد * ( مال سوى حكيم كى يازد . . . ) سنائى . نظير : شوى زن زشت روى نابينا به . زشت بود دادن و واخواستن . * ( هرچه كه نتوانى از آن خاستن . . . كس ز زمين باز نليسد لعاب * قطره كى از خاك رود بر سحاب طفل بود كز خرد ناتوان * هرچه دهد باز ستاند روان . ) امير خسرو . هرچه بدهى به كسى باز مجو * دل ز انديشه آن پاك بشو آنچه بخشند چه بسيار و چه كم * نيست برگشتن از آنطور كرم طفل چون صاحب احسان گردد * زود از داده پشيمان گردد . جامى . آفت مردمى پشيمانيست . مسعود سعد سلمان . زشت بود شير و شكار شگال * ( از چو منى صيد نباشد هوى . . . ) ناصر خسرو . زشت را گو روى خود را نيك كن * ورنه با آئينهات چبود سخن . قاآنى . نظير : زشت زنگى بود نه آئينه . سنائى . رجوع به : يافت آئينه زنگئى . . . ، شود . زشت زشت است در ولايت شاه * گرگ بر گاه و يوسف اندر چاه . سنائى . زشت زنگى بود نه آئينه . * ( آن نه زو بود فتنه و كينه . . . ) سنائى . زشت و زيبا هرچه بينى دست رد بر وى مزن . نظير : بر آستانهء ميخانه گر سرى بينى * مزن بپاى كه معلوم نيست نيت او . حافظ . زشت هرگز نشود خوب به بسيارى * ( گرچه بسيار بود زشت همان زشت است . . . ) ناصر خسرو . زشتيست بند بدان را كليد * ( پسنديد و گفت از تو چونين سزيد كه . . . ) اسدى . رجوع به : با بدان بد باش . . . ، شود .
--> ( 1 ) مزور ، طعامى بىرمق و برساخته و خوش صورت كه بيماران را پزند .