على اكبر دهخدا
895
امثال و حكم ( فارسى )
( . . . ز يزدان دان نه از اركان كه كوته ديدگى باشد * كه خطى كز خرد خيزد تو آن را از بنان بينى . ) سنائى . ز بد اصل چشم بهى داشتن * بود خاك در ديده انباشتن . رجوع به : از مار نزايد . . . ، شود . ز بدخواه در آشتى ساختن * بترس از شبيخون و از تاختن . اسدى . ز بدخواه و از مردم كينهكش * توان دوست كردن بگفتار خوش . اسدى . رجوع به : زبان خوش مار را . . . ، شود . ز بد كردن آيد بحاصل زيان * اگر بد كنى غم برى از جهان . فردوسى . رجوع به : از مكافات عمل . . . و رجوع به : بگيتى جز از دست . . . ، شود . ز بد گردد اندر جهان نام بد * ( مكن بد كه بينى بفرجام بد . . . ) فردوسى . ز بدگوهران بد نباشد عجب * ( نشايد سياهى زدودن ز شب . . . ) فردوسى در شاهنامه . و نيز در هجو سلطان محمود : ز بدگوهران بد نباشد عجب * نشايد ستردن سياهى ز شب . فردوسى . رجوع به : از مار نزايد . . . ، شود . زبردست چون سر برآرد بجنگ * سر زيردستان درآيد به سنگ ( . . . چو آشوب شمشير گيران بود * فرومانده را خانه ويران بود به جائى كه كوشند پيلان به زور * غبار مفاجا برآيد ز مور دو توسن چو گيرند با هم ستيز * گيا را بود در زمين رستخيز . ) امير خسرو . ز برگشتن دشمن ايمن مشو * ( . . . زمان تا زمان آگهى خواه نو . ) فردوسى . ز بعد هفتاد يك برف افتاد به حق اين پير بقد اين تير . اين مثل باستانى حكايت از برفى شگرف و كلان كند كه بسالى هفتاد روز از نوروز گذشته افتاده است . ز بند جهان هركه آزاد نيست * چنان دان كه يك لحظه دلشاد نيست حضرت اديب . ز بنگاه بومان نزايد هماى * ( . . . نه از كفت ضحاك جز اژدهاى . ) حضرت اديب . رجوع به : از مار نزايد . . . ، شود . زبونگيرى نسازد شير نخجير * كه نبود شير صيدافكن زبونگير . نظامى . ز بوى زنان موى گردد سپيد * سپيدى كند زين جهان نااميد چو چوگان كند گوژ بالاى راست * ز كار زنان چندگونه بلاست بيكماه يك بار از آويختن * فزون گر كنى خون بود ريختن همين مايه از بهر فرزند را * ببايد جوان خردمند را چو افزون كنى كاهش افزون بود * ز سستى دل مرد پرخون بود . . .