على اكبر دهخدا

884

امثال و حكم ( فارسى )

رهرو آنست كه آهسته و پيوسته رود * ( رهرو آن نيست كه گه تند و گه آهسته رود . . . ) رجوع به : آهسته برو هميشه برو . . . ، شود . رهزن دهر نخفته است مشو ايمن از او * اگر امروز نبرده است كه فردا ببرد . حافظ . رجوع به : از مرگ خود چاره نيست . . . ، شود . ره سروش همى بايدت بسان پرى * ز ديو مردم اندر زمانه پنهان باش . حضرت اديب . ره نتوان رفت بپاى كسان * ( پاى ترا دردسرى ميرسان . . . ) نظامى . رجوع به : از تو حركت . . . ، شود . رهى از هنر گرچه چيزى كند * نشايد كه بر شه دليرى كند ( . . . همه كار شايد بانباز و دوست * مگر پادشاهى كه تنها نكوست . ) اسدى . رجوع به : آب انبار شلوغ . . . ، شود . رهى را بىاندازه ندهى مهى * چو مه شد نگيرد ترا جز رهى اسدى . رجوع به : اگر خواهى كه با مقدار باشى . . . ، شود . رهى را روا نيست در هيچ كيش * به روى آمدن با خداوند خويش . از العراضه . رهى را شدن در دم مار و شير * از آن به كه بر شاه باشد دلير . اسدى . رهى كان از شدن باشد نشيبى * چو واگشتى همى باشد فرازى . ناصر خسرو . نظير : چونكه گله بازگردد از ورود * پس فتد آن بز كه پيش‌آهنگ بود . مولوى . رهى كو بدل شادمان داردت * به از بد پسر كو بيازارت . اسدى . نظير : يك بندهء مطواع به از سيصد فرزند . رودكى . رجوع به : بيگانه اگر وفا . . . ، شود . ريا حلال شمارند و جام باده حرام * ( . . . زهى طريقت و ملت زهى شريعت و كيش . ) حافظ . رجوع به : اى خواجه ريا ضد پارسائيست . . . ، شود . رياست بىسياست نتوان كرد . نظير : لا يتم الرياسة الا بالسياسة . اگر چوب حاكم نباشد ز پى * كند زنگى مست در كعبه قى . ريحان كه دهدت چون همى تو * ريحان نشناسى از مغيلان . ناصر خسرو . ريسش آمده . كاهلى ، نابهنگام مشغول كار شده است . ريسمان برپا چه حاجت مرغ دست‌آموز را . ريسمان دو سر دارد . ريسمان ديگر پنبه مساز .