على اكبر دهخدا
601
امثال و حكم ( فارسى )
جهان را نه بر بيهده كردهاند * ترا نز پى بازى آوردهاند . اسدى . رجوع به : ا فجستم انما خلقناكم . . . ، شود . جهان را هرچه بينى همچنين است * به زير نوش و مهرش زهر و كين است گلش با خار و نازش با غمان است * هوا با رنج و با سودش زيان است . ويس و رامين . رجوع به : اندر پى هر خنده . . . ، و رجوع به : گنج و مار و گل و خار . . . ، شود . جهانرا همه چون تن خويش خواه . * ( به دو گفت تو دور باش از گناه . . . ) فردوسى . نظيرى براى اين فكر بلند فردوسى نديدهام . آنچه بر خود نپسندى . . . ، اخص از اين فكر است . جهان رايگان گرانست . * ( دنيا نستانم برايگان من زيرا كه . . . ) ناصر خسرو . جهان رباط خرابست بر گذرگه سيل * گمان مبر كه بيك مشت گل شود معمور . ظهير فاريابى . جهان روزى دهد روزى ستاند . * ( بهار خرمى با كس نماند . . . ) ويس و رامين . جهان زير شمشير تير اندر است . * ( سپاه و دل و گنجم افزونتر است . . . چو برداشتى شد گشاده جهان * از آهن چه داريم گيتى نهان . ) فردوسى . رجوع به : الجنة تحت ضلال السيوف ، و رجوع به : عروس ملك كسى . . . ، و رجوع به دنيا ميدان جنگ است ، شود . جهان ژرف چاهيست پر بيم و آز * از آن كوش تا تن كشى بر فراز فرهگنده پيريست شوريدههش * بدانديش و فرزند خور شوى كش بهرگونه فرزند آبستن است * تو فرزند را دوست و او دشمن است . اسدى . جهان سربسر چون فسانه است و بس * ( . . . نماند به دو نيك بر هيچكس ) فردوسى . جهان سربسر حكمت و عبرت است * ( . . . چرا بهرهء ما همه غفلت است . ) فردوسى . رجوع به : الدهر احذق المؤدبين ، شود . جهان سرگذشتست از هركسى * ( . . . چنين گونهگون بازى آرد بسى . ) فردوسى . جهان سرگذشت نو از هركسى * چنين گونهگون ياد دارد بسى ( . . . جهان خانهء ديو بدپيكر است * سرائى پرآشوب و دردسر است يكى گور دانيست بر راهرو * كه گورى فزون نيست هرگاه نو بيابانش لهو است و ريگش نياز * سمومش هواى دل و غول آز دهنده است و هرچه آن دهد بيشوكم * ستاند همان باز با جان بهم بدانندگان همچو زندان زشت * بر آنكس كه نادان و بيدين بهشت برش اين يكى دان كه دانشسراى * برد زو همى توشهء آن سراى وى ار ناگهانت بخواهد ربود * تو زو بهرهء خويش بر دار زود