على اكبر دهخدا
874
امثال و حكم ( فارسى )
خوى بد در طبيعتى كه نشست * نرود تا بوقت مرگ از دست . سعدى . رند عالم سوز را با مصلحتبينى چكار . حافظ . رندى و هوسناكى در عهد شباب اولى . حافظ . رنگ تزوير پيش ما نبود * شير سرخيم و افعى سيهيم . حافظ . رنگ رخساره خبر ميدهد از سر ضمير * ( گر بگويم كه مرا بىتو پريشانى نيست ) سعدى . نظير : رنگ زردم را ببين احوال زارم را بپرس . رنگشرا ببين حالشرا بپرس . الظاهر عنوان الباطن . رنگرز بريش خود درمانده . از شاهد صادق . رنگ زردم را ببين احوال زارم را بپرس . رجوع به : رنگ رخساره . . . ، شود . رنگشرا ببين حالش را بپرس تمثل : رنگ رويم را نمىبينى چو زر * ز اندرون خود ميدهد رنگم خبر . مولوى . رجوع به : رنگ رخساره . . . ، شود . رنگ گليم ما بگيلان كردند سالهاى دراز بر اين امر گذشته است . تمثل : آنها كه مرا عزيز چون جان كردند * دلرا ز وصال ما پشيمان كردند بر ما ستم عشق نه ايشان كردند * اين رنگ گليم ما بگيلان كردند . از مرصاد العباد . روا باشد انا الحق از درختى * چرا نبود روا از نيكبختى . شبسترى . از امثال متداول بين اهل تصوف است . روا باشد كه از پس شير و اژدها فرا شويد و از پس زنان مشويد . منسوب بداود عليه السلام . از كيمياى سعادت . روا مدار كه مورى ز خود بيازارى * ( بدانكه بر ننهم بوسه بر خطت گوئى . . . ) رفيع الدين لنبانى . روانپرور آنگه كه تنپرورى * بپروار تن رنج تا كى برى ( چو ديدى كه گفتى ندارد بها * از او بس بود خورد و پوشش كيا چه بايد سوى هر خورش تاختن * شكم گور هر جانور ساختن . . . ) اسدى . روان هست زندانى مستمند * تن او را چو زندان طبايع چو بند چنانست پروردن از ناز تن * كه ديوار زندان قوى داشتن ( . . . چه بايد كشيد اينهمه رنج و باك * به چيزى كه گوهرش يك مشت خاك دمى گرش نبود بميرد بجاى * به پى ( ؟ ) گر بجنبد بيفتد ز پاى هم از يك خوى خويش گردد نژند * هم از نيش يك پشه يابد گزند چه مهر افكنى بر تن و اين جهان * كه با تو نه اين ماند خواهد نه آن . ) اسدى .