على اكبر دهخدا
852
امثال و حكم ( فارسى )
اكنونكه سر حجاز دارى * و آهنگ حجاز ساز دارى . . . ) و از شعر به صورت مثلى اين اراده كنند كه اشعار ظهير الدين طاهر ابن محمد بسيار عزيز و درخور اغتنام است . ديوانگيست قصهء تقدير و بخت نيست * از بام سرنگون شدن و گفتن از قضاست . پروين . ديوانه باش تا غم تو عاقلان خورند * ( عاقل مباش تا غم ديوانگان خورى . ) رجوع به : اكثر اهل الجنة . . . ، شود . ديوانه به كار خويشتن هشيار است . نظير : اگر ديوانهاى خود را از بام بينداز . ديوانه چو ديوانه ببيند خوشش آيد . رجوع به : الارواح جنود . . . ، شود . ديوانه را مپرس كه از ماه چند شد * ( ايام هجر روى خود از ما مكن سؤال . . . ) قاسمى تونى . نظير : از خر مىپرسند چهارشنبه كى است . ديوانه را هوئى بس است . تمثل : دماغم ز ميخانه بوئى شنيد * حذر كن كه ديوانه هوئى شنيد نظير : در چمن ديوانه را دنگى بس است . ديوانه همان به كه بود اندر بند . از مجموعهء مختصر طبع امثال طبع هند . ديو از خدا خشنود نباشد . گج . ديو بر تخت سليمان چو سليمان نشود * ( تو كمر بسته بر تخت سليمان ميدانك . . . ) سنائى . ديو بگريزد از آن قوم كه قرآن خوانند * ( زاهد ار رندى حافظ نكند فهم چه باك . . . ) حافظ . اشاره : اينچنين دولتى مرا جويان * من گريزان چو زوبع از ياسين . سنائى . ديو چو بيرون رود فرشته درآيد * ( منظر دل نيست جاى صحبت اغيار . . . ) حافظ . تمثل : ديو نشد تا برون فرشته نيامد * حافظ اين نغز نكته گفت بديوان دل نتوان داشت جاى قدس ملائك * تا بود از خبث آشيانه ديوان . آقاى حاج سيد نصر اللّه تقوى . نظير : ز فكر تفرقه بازآى تا شوى مجموع * به حكم آنكه چو شد اهرمن سروش آمد . حافظ . چون درآمد جبرئيل آنگه برون شد اهرمن . سنائى . ديو چو در مغز كس گذارد خايه * بچه نيارد مگر كه گر بزى و فن . حضرت اديب . ديو خود را مسلمان كردن . مأخوذ از حديث ، كان لى شيطانان و لكن نصرنى اللّه عليهما و اسلمهما . مثال : ديوى كه بر آن كفر هميداشت مر او را * آن ديو مسلمان شد تا باد چنين باد . سنائى .