على اكبر دهخدا

838

امثال و حكم ( فارسى )

برگرفت آن آسيا سنگ و بزد * بر مگس تا آن مگس واپس خزد سنگ روى خفته را خشخاش كرد * وين مثل بر جمله عالم فاش كرد مهر ابله مهر خرس آمد يقين * كين او مهر است و مهر اوست كين . مولوى . تمثل : دوستيش دوستى خاله خرسه است . اخذه اخذ الضب ولده . دوستى خدا در كم‌آزارى شناس . خواجه عبد اللّه انصارى . دوستى دوستان در غيبت توان شناخت . منسوب بهوشنگ . از تاريخ گزيده . دوستى دوستان كيسه و كاسه و پياله و نواله را بقا نباشد . دوستى دوستى از سرت مىكنند پوستى . دوستى دوستى آرد . دوستى را چنان كسى بايد * كه از او كار بسته بگشايد . گج . دوستى را عتاب تباه كند . تمثل : جواب داد كه امشب عتاب يكسو نه * كه دوستى را يارا كند عتاب تباه . مسعود سعد . دوستى را كه بعمرى فراچنگ آرند بيكدم نگذارند . دوستى را هزار كس شايد * دشمنى را يكى بود بسيار . ( تا توانى و دسترس دارى * بر دل هيچكس مجو آزار . . . ) از تاريخ گيلان مير ظهير الدين مرعشى . دوستى ز ابله بتر از دشمنى است . * ( او بهر حيله كه دانى راندنيست . ) رجوع به : آلوچو بآلو نگرد . . . ، شود . دوستى ميان دو تن بصلاح باشد چند بد گوى در ميانه نشود . رستم بن مهر هرمزد مجوسى . از تاريخ سيستان . دو سر بى چشم بنانى نيرزد . تمثل : دو بينائيم بازده پيشتر * كه بىچشم نانى نيرزد دو سر . فردوسى . ى . دوسره بار كردن . رجوع به : اسب تركمنى . . . ، شود . دو سلام گفتن . از چيزى بالمره مأيوس شدن . بيكبارگى از آن دست شستن . تمثل : گر كنى در جهان به شبگيرى * دو سلام و چهار تكبيرى . سنائى . رجوع به : چهار تكبير ، شود . دو سودا در يكى سر برنتابد * يكى دل با دو دلبر برنتابد ناصر خسرو . رجوع به : دو دلبر داشتن . . . ، شود . دوش از صفت مشبهه ميرفت سخن * كرد از عددش سئوال شخصى از من گفتم خشن و صعب و ذلول است و شجاع * آنگاه شريف است و جبان است و حسن .