على اكبر دهخدا
826
امثال و حكم ( فارسى )
دم كسى را خوردن . فريب خوردن . مثال : ابو موسى دم او بخورد و بواسطهء كبر سن و علم ، ابو موسى اشعرى اول خطبه كرد و تشبيه بانگشترى كرده عليرا از خلافت معزول كرد . تاريخ گزيده . دم كسى را در بشقاب گذاشتن . ناسزائى را نهايت حرمت كردن . دم كسى را لاى تله گذاشتن . او را به تنگنا و مضيقه دچار كرده و از قبول خواسته خود ناگزير كردن . دم كنده شدن . خفيف و خوار شدن . مثال : و ما را به رى چنان ماند از بىعدتى و لشكر كه هركسى را در ما طمع مىافتاد و غرض ديگر آنكه تا ما عاجز و بدنام شويم و بعجز بازگرديم و دمكنده شويم . ابو الفضل بيهقى . دم لابه كردن . چون سگان كه دم خود را بنشانهء مسكنت جنبانند با گفته يا كردهها خوض آوردن . نكنم دم لابه بر در كس * پيش تو كنم اگر كنم بس . خاقانى . دم مار خيره نبايد گزيد . * ( چرا بر گمان زهر بايد چشيد . . . ) فردوسى . دمى آب سرد از پى بدسكال * به از عمر هفتاد و هشتاد سال . فردوسى . دمى با غم بسر بردن جهان يكسر نميارزد * ( بمى به فروش دلق ما گزين بهتر نميارزد . ) حافظ . دمى بخم ، دمى بخمره ، زدن در نهان مسكرى كم نوشيدن . دمى پيش دانا به از عالميست * ( نگهدار فرصت كه عالم دميست . . . ) رجوع به : از آنروزيكه . . . و رجوع به : دم غنيمت است ، شود . دنبال ببر خائيدن . با قوى و زورمندى هول و مخوف ستيزيدن ، چخيدن ، كاويدن . مثال : با من همى چخى تو و آگه نهاى كه خيره * ذنبال ببر خائى چنگال شير خارى . منوچهرى . رجوع به : كام شير خاريدن ، شود . دنبه بگرگ سپردن . نظير ، گوشت را بگربه سپردن . گوسفند را بگرگ سپردن . دندان اسب پيشكشى را نه بينند . رجوع به : اسب پيشكشى . . . ، شود . دندان بجگر ، دندان روى جگر ، گذاشتن . با بردبارى و شكيبائى و بىعجز رنجى را بر خويش هموار كردن . دندان بركشيدن . اميد يا طمع بريدن . مثال : ور بفرمائى كه دندان بركشم * سهل باشد بركشم فرمان كنم . انورى . دندان بودن ( با كسى . . . ) در مثال ذيل معنئى شبيه به مخالف بودن يا غنيم و خصم و همنبرد بودن ميدهد : كدام شاه كه يك روز با تو دندان بود * كه بندهء تو نگشت آخر از بن دندان . قطران . دندان تيز كردن . طمع به چيزى بستن . دهان گشاده ز سوفار تير و از پيكان * بكينه بر خصما تيز مىكند دندان . رفيع الدين لنبانى . دندان سپيد كردن . خشمگين شدن ، برآشفتن .