على اكبر دهخدا

824

امثال و حكم ( فارسى )

دلى بيغم كجا جويم كه در عالم نمىبينم * ( دلم تا عشقباز آمد در او جز غم نميبينم . . . ) سعدى . رجوع به : در اين عالم كسى . . . ، شود . دلير تيغ را كار فرمايد و بددل زبان را . از مجموعهء مختصر امثال طبع هند . دلى دارد زيبا هرچه ميبيند مىخا . ميخا مخفف ميخواهد است . دليران نترسند ز آواز كوست . * كه دوپاره چوب است و يكپاره پوست . فردوسى دل يكتا كردن . اميد عمر جاويدان كنى چون گوهر يكتا * دل از انديشه او باش جسمانيت يكتا كن . . . سنائى . رجوع به : يكتا كردن . . . و يكتا شدن . . . ، شود . دلى كز خرد گردد آراسته * چو گنجى بود پر زر و خواسته . فردوسى . رجوع به : اندر جهان به : از خرد . . . ، شود . دلى كز مهر باشد بىشكيبا * نه از گرما بترسد نه ز سرما . ويس و رامين . رجوع به : ببلخ اندر بسنگى . . . ، شود . دلى كو ز درد برادرشخود * دواى پزشكان به دو نيست سود فردوسى . دلى كه رامش جويد نيابد او دانش * ( . . . سرى كه بالش جويد نيابد او افسر . ) عنصرى . دليل قوت باران است * آنجا كه گرد ماه بود خرمن . ( اى كرده گرد ماه ز شب خرمن * گريان ز حسرت تو چو باران من آرى . . . ) ظهير . دماغ سپيده دمان بايدى * كه خورشيد از عطسه‌اش زايدى . حضرت اديب . دماغشرا بگيرى جانش درميآيد . مزاجى ضعيف و جسمى نحيف دارد . دم پادشاهان اميد است و بيم * يكيرا سموم و دگر را نسيم ( . . . چو چرخست كردارشان گرد گرد * يكى شاد از ايشان يكى پر ز درد . ) اسدى . رجوع به : اى پسر گر ملازم . . . ، شود . دم جنبانيدن . نظير : دم لابه كردن . دم خر به پيمودن دراز نشود . تمثل : بود مهر زنان همچون دم خر * نگردد آن ز پيمودن فزونتر به پيمودم دم خر چندگاهى * گرفتم بر هواى ديو راهى . ويس و رامين . به ترك گفتم و رفتم كه اندر اين دولت * چو دم خر ز كجى هيچ مينيفزودم . ظهير . دم خر است عدوت ارچه صد شتروار است * كه بيشتر نشود گر بسى به‌پيمائى مجير بيلقانى . دم خر سزاى كون خر است . تمثل : نفع عامه را اولى است آرى دنب خر * خوش مگس ( كذا ) را نيست ليكن كون خر را درخور است . جامى . دم دادن . دم گرم دادن . نويد كردن . مثال :