على اكبر دهخدا
817
امثال و حكم ( فارسى )
پيچيده براى تحقيق از خانه بيرون شد . يكى از تماشائيان لحاف را ربوده بگريخت . ملا به خانه برگشت زن پرسيد غوغا بر سر چه بود ؟ گفت بر سر لحاف ما بود . كه ربودند . و بنشست . دعوى كنند گرچه براهيمزادهايم * چو ژرف بنگرى همه شاگرد آزرند . ناصر خسرو . دعوى الاخاء على الرخاء كثيرة * ولدى الشدائد تعرف الاخوان . رجوع به : اين دغل دوستان كه مىبينى . . . ، شود . دعوى كه مجرد بود از شاهد معنى * باطل شودش اصل بچونى و چرائى . سنائى . نظير : آن نكوتر باشد از دعوى كه با برهان بود . عنصرى . دعوى خجالت بود بىگواه . سعدى . دغا چون چاپك آيد هم ز نرد است * ( مشو در خط ز خط كانهم ز حسن است . . . ) عمادى شهريارى . مراد مثل اينكه دغلى با چريدستى و چالاكى نيز از بازى محسوب است . دغل گرچه زر زخرفى آورد * زمانه ز پى صيرفى آورد . حضرت اديب . دفتر بسخن خوب شود جامه بآهار * ( شد خوب بنيكو سخنت دفتر ناخوب . . . ) ناصر خسرو . دفتر صوفى سواد و حرف نيست * جز دل اسپيد همچون برف نيست . بمزاح : در مورد مرشد يا پيشواى عامى و بىعلم مستعمل است . دفتر ناديده شيرازه ببادى ابتر است * ( لشكر انعام ناديده ببانگى تفرقه است . . . ) جامى . دف سور . معاقبى بىگناه . نصيب من همه رنج و جهان پر از شادى * تبارك اللّه گوئى مگر دف سورم ، رضى الدين . و رجوع به : از هر طرف كه رنجه شوى ، شود . دفع آتش كسى باتش نكند * ( عاقل هرگز اداى ناخوش نكند هم پيروى دشمن سركش نكند * آتش چو بلند شد بر او آب زنند . . . ) واعظ قزوينى . نظير : خونرا با خون نشويند . دفع الصائل لا يوجب مغرما ( و . . . ) از المراضه . دفع ضرر محتمل عقلا لازم است . دفع فاسد بافسد عقلا قبيح است . دفن البنات من المكرمات . حديث . نظير : نعم الختن القبر . و رجوع به : المكرمات . . . و رجوع به : ذيل صفحه 627 شود . دكان برتر گرفتن . بود شاگرد خرد يكچند ليك اكنون چو باد * همتش ز استاد برتر شد دكان برتر گرفت . سنائى . نظير : تخته بر سر استاد زدن .