على اكبر دهخدا

812

امثال و حكم ( فارسى )

دسته‌گل به آب دادن كارى ناسزاوار مرتكب شدن . فتنه يا فسادى را باعث گشتن . مثال : نشده از گل رويش سيراب * كه فلك دسته گلى داد به آب . جلال الممالك . گويا در قديم بجاى اين مثل گل به آب دادن ميگفته‌اند . دستى از دور بر آتش دارى . به تمام رنج و تعب كار آگاه نيستى . تمثل : از قيامت خبرى ميشنويم * دستى از دور بر آتش داريم . دستى از قنداقه برآوردن . بيش از حد مكانت و منزلت خويش بجسارت و تهور پيش رفتن . دستى را كه حاكم ببرد خون ندارد ( يا ) ديه ندارد . تمثل : بر حد و تعزير قاضى هركه مرد * نيست بر قاضى ضمان كو نيست خرد . مولوى . اشاره : بىديت است آنكه تو آويزيش * بىبدل است آنكه تو خونريزيش . نظامى . نظير : دستى را كه حكيم ببرد ديه ندارد . دستى را كه حكيم ببرد ديه ندارد . رجوع به : فقرهء قبل شود . دستى را كه نميتوان بريد بايد بوسيد . تمثل : بتدبير بايد جهان خورد و لوس * چو دستى نشايد گزيدن ببوس . سعدى . با آنكه خصومت نتوان كرد بساز * دستى كه بدندان نتوان برد ببوس . سعدى . چو دستى نتانى گزيدن ببوس * كه با غالبان چاره زرق است و لوس . سعدى . نظير : چون بگردش نميرسى واگرد . آنكه دفعش نمىتوان بنواز . سنگيرا كه نتوان برداشت بايد بوسيد و گذاشت . با كسى كش نمىتوان زد مشت * ور بكوشى نميتوانى كشت اندكى خلق خوشترك بايد * ور فتوحيست مشترك بايد . اوحدى . دستى كه در آن جودى نيست كفچه به از آن * ( سرى كه در آن سجودى نيست سفجه به از آن و . . . ) خواجه عبد اللّه انصارى . رجوع به : السخى لا يدخل . . . و احسان همه خلق را . . . ، شود . دشت خالى به چون شهر پر از گرگان . * ( زين قوى قافلهء كور و كراى خواجه نتواند كه رهد هيچ حكيم آسان * شهر بگذار بديشان و بدشتان شو . . . ) ناصر خسرو . دشمنانت بهم چو راى زنند * بر فتوح تو دست و پاى زنند هر يكيرا بگوشه‌اى انداز * آنكه دفعش نميتوان بنواز بر قوى پنجه دست كين مگشاى * بر زبون و قوى كمين مگشاى كان يكى گر سگ است گرگ شود * وين به قصد تو سر بزرگ شود فاش كن حيلت بد انديشان * تا نگويند غاقلى ز ايشان . اوحدى . دشمنان در زندان دوست شوند .