على اكبر دهخدا
807
امثال و حكم ( فارسى )
ز نور راى تو روشنشده است روى سپهر * و گرنه كى رودى آفتاب جز بعصا . انورى . دست بكيسه عشق بدروازه . عاشق دروغين آنگاه كه ببذل مالى در راه معشوقه ناگزير شود عشق را فراموش كند . دست بيچاره چون بجان نرسد * چاره جز پيرهن دريدن نيست . سعدى . دست بىهنر كفچهء گدائيست . رجوع به : اندر جهان چو بيهنرى . . . ، شود . دست پاك از انگبين نيالايد . تمثل : هركه رغبت كند در اين معنى * دل ببايد كه پاك بزدايد زانكه چون دست پاك باشد سخت * همى از انگبين نيالايد . ناصر خسرو . دست پيش بدل ندارد . تمثل : زبان دهر را به زين مثل نيست * كه گويد دست پيشين را بدل نيست . جامى . نظير : دست پيش زوال ندارد . و رجوع به : پيش از آنكه دشمن . . . ، شود . دست پيش را گرفته است . در صورتى كه خود جابر و جافى است حريف مظلوم و ستمديدهء خود را ستمگر و جفاكار مينمايد . دست پيش زوال ندارد . جامع التمثيل : چو بينى بآورد كس هم نبرد * نبايد كه گردد ترا روى زرد تو پيروزى ار پيشدستى كنى * سرت پست گردد چو سستى كنى . فردوسى . نظير : دست پيش بدل ندارد . دست دست پيشدستان است . رجوع به : پيش از آنكه دشمن . . . ، شود . دستت چرب است بمال بسرت . من يا او محتاج دستگيرى و اعانت تو نيستيم و تو خود به يارى ديگران محتاجترى . رجوع به : اگر بابا بيلزنى . . . ، شود . دستت چو نميرسد به بىبى * درياب كنيز مطبخى را . نظير : يركب الصعب من لا ذلول له . دستت چو نميرسد به كوكو * خشكه پلو را فرو كو . دستت چو نميرسد به كوكو خشكه پلو را فرو كو . رجوع به : فقرهء قبل شود . دست تصرف قويست . قاعدهاى از فقه است كه گويد تصرف از مالكيت حكايت كند تا آنگاه كه خلاف آن ظاهر شود . دستتنگى سختتر از جاى تنگى است . رجوع به : غم فرزند و نان . . . ، شود . دست تهى روى سياه . نظير : الفقر سواد الوجه فى الدارين . رجوع به : غم فرزند و نان . . . ، شود . دست چپ از راست نشناختن ( يا ) شناختن . تميز نيك از بد و خير از شر نكردن ، يا كردن . تمثل : تو دست چپ در اين معنى ز دست راست نشناسى * كنون با اين خرى خواهى كه اسرار خدا يا بى . سنائى . كسى كه دست چپ از دست راست داند باز * به اختيار ز مقصود خود نماند باز . خلاق المعانى .