على اكبر دهخدا
800
امثال و حكم ( فارسى )
دروغى كه حالى دلت خوش كند * به از راستى كت مشوش كند . رجوع به : دروغ مصلحتآميز . . . ، شود . درون خانهء خود هر گدا شهنشهاهيست * قدم برون منه از حد خويش و سلطان باش . صائب . رجوع به : هركس به شهر خود . . . ، شود . درون ديده اگر نيم موست بسيار است . * ( فراق دوست اگر اندك است اندك نيست . . . صائب . درون فروماندگان شاد كن * ز روز فروماندگى ياد كن . سعدى . درويش از ده رانده دعوى كدخدائى كند . تمثل : يكى آنكه گفتى كشم شاه را * سپارم به تو كشور و گاه را يكى داستان زد برين مرد مه * كه درويشرا چون برانى ز ده نگويد كه جز مهتر ده بدم * همه بنده بودند و من مه بدم . فردوسى . رجوع به : اندر همه دهجوى نه ما را . . . ، شود . درويش در كاروان ايمن است . نظير : از پى كاروان تهىدستان * شاد و ايمن روند چون مستان اوحدى . بود سوداگرى توانائى * هم سفر با حكيم دانائى از قضا كردشان كسى آگاه * كز كمين بستهاند دزدان راه خواجه گفت آه اگر مرا دانند * آنچه دارم تمام بستانند گفت داناى روزگار كه آه * گر ندانندم اين گروه تباه . مكتبى . و رجوع به : آسوده كسى . . . ، شود . درويش را توشه از بوسه به * ( مرا بوسه گفتم به تصحيف ده كه . . . ) سعدى . رجوع به : از بارك اللّه . . . ، شود . درويش را كه ملك قناعت مسلم است * درويش نام دارد و سلطان عالم است . ناصر بخارى . رجوع به : آسوده كسى . . . ، شود . درويش صفت باش و كلاه تترىدار . * ( حاجت بكلاه و برى داشتنت نيست . . . ، ) سعدى . رجوع به : اهل نگردد بعمامه . . . ، شود . درويش موميائى هى ميگوئى و نميائى . درويشم و گدا و برابر نميكنم * پشمينكلاه خويش به صد تاج خسروى . حافظ . درويش هر كجا كه شب آيد سراى اوست . * ( آن را كه جاى نيست همه شهر جاى اوست . . . ) سعدى . در جاى ديگر مىفرمايد : شب هر توانگرى بسرائى همى رود * درويش . . . الخ .