على اكبر دهخدا
790
امثال و حكم ( فارسى )
در را چون بخورشيد بندى از روزن درآيد . تمثل : دل من خانهء عشق است و خورشيد است عشق او * كه گر من در ببندم او همى درآيد از روزن . قطران . در رشته كشند با جواهر شبهى . از اسرار التوحيد فى مقامات شيخ ابى سعيد . در ره نازموده خيره مرو * ( تنگى راه را صفت بشنو . . . ) سنائى . در ز آب شور خيزد برگ تر از چوب خشك * شهد از زنبور خيزد دانهء خرما ز خار . قاآنى . در زبان فارسى فرق ميان دال و ذال * با تو گويم زانكه نزديك افاضل مبهم است پيش از او در لفظ مفرد گر صحيح ساكن است * دال باشد ورنه باقى جمله ذال معجم است . شرف الدين على يزدى . نظير : تعيين دال و ذال كه در مفردى فتد * ز الفاظ فارسى بشنو زانكه مبهم است حرف صحيح ساكن اگر پيش از او بود * دالست و هرچه هست جز اين ذال معجم است . ابن يمين . رجوع به : آنان كه به فارسى . . . ، شود . در زغن هرگز نباشد فن اسب راهوار * گرچه باشد چون صهيل اسب آواز زغن . منوچهرى . رجوع به : اين الثرى . . . ، شود . درز گرفتن . ( مطلبى را . . . ) بكوتاهى و اختصار آن پرداختن . در زمانه ز هرچه جانور است * تا نشد پخته آدمى بتر است . سنائى . نظير : آدمى گرچه در زمانه مهست * ز آدمى خام ديو پخته بهست . سنائى . در زمانه سيرت هركس نمودار وى است * ( . . . اهرمن زادست هركو سبرتش مكر و دهاست . ) حضرت اديب . در زمانه كجاست محمودى * ورنه هر گوشهاى و عنصرئيست . در زمانه كو دلى تا خوش بود . * ( خوشدلى در كوى عالم روى نيست زانكه رسم خوشدلى يك موى نيست * نفس هست اينجا كه چون آتش بود . . . ) عطار . رجوع به : در اين دنيا كسى . . . ، شود . در زمستان الو به از پلوست . نظير : در زمستان دود به از دم است . در زمستان دود به از دم است . رجوع به : مثل فوق شود . در زمين آنكه خار و خس بگذاشت * تخم در وى كجا تواند كاشت . اوحدى . در زندان شير شرزه را بتوان زد . مسعود سعد . رجوع به جز پنهان مرد مرد را . . . شود . درزى در كوزه افتاد . بشهرى مردى درزى بود و بر در دروازه شهر دكان داشت و كوزهاى از ميخى درآويخته بود و هوس آنش بودى كه هر جنازهاى كه از شهرى بيرون بردندى