على اكبر دهخدا
772
امثال و حكم ( فارسى )
دامنگير است منزل ما . * ( از كوى وفا برون نيائيم . . . ) هاتف . دام هربار ماهى آوردى * ماهى اين بار رفت و دام ببرد . ( شد غلامى كه آب جو آرد * آب جو آمد و غلام ببرد . . . ) سعدى . نظير : صياد نه هربار شكارى گيرد * افتد كه يكى روز پلنگش به درد . سعدى . دانا باشارهء ابرو كار كند نادان به زخم چوكان . گج . رجوع به : آنكس است اهل بشارت . . . ، شود . دانا به چشم نادان حقيرتر از آن باشد كه نادان به چشم دانا . مرزباننامه . دانا برابر نادان راست نيست . رجوع به : هل يستوى . . . ، شود . دانا بسخنهاى خوش و خوب شود شاد * نادان بسرود و غزل و مطرب و قوال . ناصر خسرو . دانا بگيتى ز هر كس مه است * ( به دو گفت موبد كه دانش به است . . . ) فردوسى . رجوع به : آنكس كه داناتر است . . . ، شود . دانا بهر كار سازد درنگ * سر اندر نيارد به پيكار تنگ . ( بجوشيدش از كار هومان جگر * يكى داستان ياد كرد از پدر كه . . . ) فردوسى . دانا ترا دشمن جان بود * به از دوست مردى كه نادان بود . ( دگر با خردمند مردم نشين * كه نادان نباشد بآئين و دين كه . . . ) فردوسى . رجوع به : آلوچو به آلو . . . ، شود . دانا ز تو چون چرا و چون پرسد * بالات سخن نگويد اى برنا . ( اى آدمى ار تو علم ناموزى * چون مادر و چون پدر شوى رسوا چون پست بودت قامت دانش * چون سرو چه سود مر ترا بالا . . . ) ناصر خسرو . رجوع به : آنكس كه داناتر است . . . ، شود . دانا هم داند و هم پرسد نادان نه داند و نه پرسد . رجوع به : امرهم شورى . . . ، شود . دانا هميشه قوى بود چند هوا بر او غالب نگردد . رستم بن مهر هرمزد مجوسى . از تاريخ سيستان . دانائى بينائى است . رجوع به : آنكس كه داناتر است . . . ، شود . دانائى توانائى است . رجوع به : آنكس كه داناتر است . . . ، شود . دان درشت جمع كرده است . پيش از اين منافع فراوان برده و بسود و فايدت قليل كنونى قناعت نكند . دانستن توانستن است . تمثل : توانا بود هركه دانا بود * ز دانش دل پير برنا بود . فردوسى .