على اكبر دهخدا
769
امثال و حكم ( فارسى )
باب دال . داخل ليل و نهار شدن . نظير : سر ميان سرها آوردن . داد آبادانى بود و بيداد ويرانى . از قابوسنامه . رجوع به : اسكندر رومى را . . . ، شود . داد از خود بده تا دادخواهان را مقتدى گردى و از داد دهان مستغنى باشى . نقل از سوانح الافكار خواجه رشيد الدين وزير غازان . داد از خويش بده تا از داد ده مستغنى باشى . منسوب بانوشيروان . از قابوسنامه . داد از خويشتن بده تا داورت به كار نيايد . از مرزباننامه . داد او را قابليت شرط نيست . * ( چارهء آن دل عطاى مبدليست ؟ ) مولوى . معروف چنين است : داد حق را . . . الخ . رجوع به : اگر دانش به روزى . . . ، شود . داد حق را قابليت شرط نيست * بلكه شرط قابليت داد اوست . از مجموعه مختصر امثال طبع هند . رجوع به : مثل قبل و رجوع به : اگر دانش به روزى . . . . ، شود . داد ده تا داد يا بى . رجوع به : اسكندر و ميرا و رجوع به : از مكافات عمل . . . ، شود . دادگرى شرط جهانداريست : رجوع به : اسكندر رومى را . . . ، شود . دادن بديوانگى گرفتن بعاقلى . در وام دادن بايد پردل و شجاع بود ليكن براى وصول آن حزم و احتياط و زيركى بايد . دادند دو گوش و يك زبانت ز آغاز * يعنى كه دو بشنو و يكى بيش مگو ( كمگوى و بجز مصلحت خويش مگو * چيزى كه نپرسند تو از پيش مگو . . . ) باباافضل . رجوع به : اگر طوطى . . . ، شود . داد و دهش گر بنا كنند بكشور * به كه حصارى كنند ز آهن و فولاد . ملك الشعراء بهار . رجوع به : اسكندر رومى را . . . ، شود . دادهء خود سپهر بستاند * ( . . . نقش الله جاودان ماند . ) سنائى . دادى بحسن آب و ندادى بحسين * از دادن و از ندادنت داد فلك . رجوع به : از دادن و از ندادنت . . . ، شود . داراى مال باشد هرچند مار باشد * ( . . . گر سنگ يا سفال است گوهر نگار باشد . ) دارد زمانه شيب و فراز . * ( چنان خواست كايد بدان حصنباز كه . . . ) فردوسى . دارم و نميدهم ممنون هم باش . رجوع به : اليأس احدى الراحتين ، شود . دارند عزيز بهر چشمى صد چشم . * ( بر ديده نهم ز بهر چشمش نرگس . . . ) كمال اصفهانى . دارندگيست و برازندگى ( يا ) دارندگى و برازندگى . نظير : دارا بىشرم است .