على اكبر دهخدا

746

امثال و حكم ( فارسى )

خنك آنكه جز تخم نيكى نكشت ( چو گيتى تهى ماند از راستان * تو ايدر ببودن مزن داستان كجا آن سر و تاج شاهنشهان * كجا آن دلاور گرامى مهان كجا آن حكيمان و دانندگان * همان رنج بردار خوانندگان كجا آن بتانى پر از ناز و شرم * سخن گفتن خوب و آواى نرم كجا آنكه در كوه بودش كنام * بريده ز آرام و وز نام و كام كجا آنكه سودى سرش را بابر * كجا آنكه بودى شكارش هژبر همه خاك دارند بالين و خشت * . . . ز خاكيم بايد شدن سوى خاك * همه جاى ترس است و تيمار و باك جهان سربسر حكمت و عبرت است * چرا بهرهء ما همه غفلت است . ) فردوسى . رجوع به : بگيتى جز از دست . . . ، شود . خنك آنكه ز آغاز فرجام جست * ( سر راستى دانش آمد نخست . . . ) فردوسى . خنك آنكه گرد درشتى نگشت * ( كنون بودنى بر سرما گذشت . . . ) فردوسى . خنك آنكه گيتى ببد نسپرد * ( كه اى شاه بيدار با ارزوهش مسوز اين بر و بوم و كودك مكش * كه فرجام روز تو هم بگذرد . . . ) فردوسى . رجوع به : اسكندر رومى را گفتند . . . ، شود . خنك جان كه آموزگارش دل است * دلش رسته از ننگ آب و گل است . حضرت اديب . خنك شاه كو خون شاهان نديد * ( چو خونريز شد دشمن آمد پديد . . . ) فردوسى . خنك مرد بخشنده و بردبار ( هرآنكس كه پوزش كند بر گناه * تو بپذير و كين گذشته مخواه همه داد ده باش و پروردگار . . . ) فردوسى . خنك مرد بيرنج و پرهيزكار * بويژه كسى كو بود شهريار . فردوسى . خنك مرد دانندهء رايمند * بدل بيگناه و بتن بيگزند . اسدى . خواب است و مرگ . رجوع به : النوم اخ الموت ، شود . خواب اصحاب كهف است . تمثل : سال خفتى سى كنون بيدار شو * گر نخفتى خواب اصحاب رقيم . ناصر خسرو . خواب برادر مرگ است . تمثل : در خواب بدم مرا خردمندى گفت * كز خواب كسى را گل شادى نشكفت كارى چكنى كه با اجل باشد جفت * مىخور كه به زير خاك ميبايد خفت . خيام . هر چيز كه هست ترك ميبايد كرد * وز ترك اساس برگ ميبايد كرد