على اكبر دهخدا
735
امثال و حكم ( فارسى )
رجوع به : زيره بكرمان بردن ، شود . خرما به هجر بردن . تمثل : كرا رودكى گفته باشد مديح * امام فنون سخن بود ور دقيقى مديح آورد نزد او * چو خرما بود برده سوى هجر . دقيقى . شعر ما پيشت چنان باشد كه از شهر حجاز * با يكى خرما كسى هجرت كند سوى هجر . سنائى . اهدى كمستبضع تمرا الى هجر * او حامل وشى ابراد الى اليمن . رجوع به : زيره بكرمان بردن ، شود . خرما بخبيص « 1 » بردن . تمثل : سه سال بود بكرمان ندانم اينكه مرا * بهديه خرما بردن خطا بود به خبيس . مختارى . رجوع به : زيره بكرمان بردن ، شود . خرما خورده منع خرما نكند ( يا ) منع خرما نداند كرد . در خبر است كه زنى كودك خردسال خويش نزد حضرت رسول اكرم برده استدعا كرد كه به او امر فرمايند خرما كم خورد . آن حضرت فرمود او را روز ديگر آر چه من خود امروز خرما خوردهام ، و منع آن نتوانم كرد . خرما نتوان خورد از اين خار كه كشتيم . * ( . . . ديبا نتوان يافت از اين پشم كه رشتيم . ) سعدى . نظير : لن تجتنى من شوكة عنبة . من يزرع الشوك لم يحصد به عنبا . خر مانده كز ريش نالان بود * چه سود ار ز ديباش پالان بود ( . . . چو كاهل بود ناقه در خاستن * چه بايد بخلخالش آراستن . ) امير خسرو دهلوى . خرما و ترنج و بهى و لوز بسى هست * اين سبز درختان نه همه بيد و چنار است . ناصر خسرو . خرم ( يا ) ، خرش به گل نمانده است كه . . . مجبور از اين كار نيستم نظير : حماليم ندادهاند . خرم توئى گاوم توئى گوسفندم توئى . حسينقليخان بختيارى را ظل السلطان پسر ناصر الدين شاه حكمران اصفهان بمهمانى به شهر آورده و بسيار تجليل ميكرد . روزى كه حكمران و ميهمان با جمعى از سران شهر در تالار حكومتى نشسته بودند لرى سروپا برهنه وارد شده سلام گفت . خان سر برداشت و خشمگين گفت براى چه به شهر آمدهاى ؟ گفت آمدهام ترا زيارت كنم . خان گفت احمق ، خر و گاو و گوسفند خود . را رها كردن و چندين فرسخ پياده بديدن من آمدن چه ضرورت دارد . گفت اى خان . . . خر مرد و خبر ماند . تمثل :
--> ( 1 ) مختارى اين كلمه را با نفيس و خسيس و ابليس و غير قافيه كرده .