على اكبر دهخدا

733

امثال و حكم ( فارسى )

و گاه گويند چه خرم به گل مانده ؟ يا خرم به گل نمانده . و از آن « اجبارى بدينكار ندارم » اراده كنند . خر شد كه خواهد ز گاوان سرو * بيكبار گم كرد گوش از دو سو . ( بر اين بر يكى داستان زد كسى * كجا بهره بودش ز دانش بسى كه . . . ) فردوسى . رجوع به : مسكين خرك . . . ، شود . خرش كن افسار بيار سرش كن . ( يا ) خرش كن و بارش كن . با تملق و مزاج‌گوئى حاجت خويش را از او توان برآورد . خر عيسى به آسمان نرود . از مجموعهء مختصر امثال طبع هند . تنها با بستگى و انتساب به بزرگان بزرگ نتوان شد . خر عيسى گرش به مكه برند * چون بيايد هنوز خر باشد . سعدى . خرق فلك محال است . قاعده‌اى از فلسفهء قديم است . مثال : بگردون اگر ناوكت بر رود * ز هم چنبر وى گسسته شود خلاف ارسطو كزين پيش گفت * كه نشكافد اين سبز دزاى شگفت . حضرت اديب . خر كريم را نعل كردن . رشوه دادن . نظير : سبيل كسى را چرب كردن . خرك سياه بر در است . گويند روزى امير خلف السجزى به شكار رفته بود و بر شكل تركان كلاه‌كج نهاده و سلاح بربسته . ناگاه از حشم جدا افتاد . مرديرا ديد دراعه بسته و بر خرى سياه نشسته ، امير بر وى سلام كرد . آن مرد جواب داد . امير پرسيد از كجائى ؟ گفت از بلخ . گفت كجا ميروى ؟ گفت به سيستان به نزد امير خلف ، كه شنيده‌ام كه او مردى كريم است ، و من مردى شاعرم و نام من معروفى است . شعرى گفته‌ام ، چون در بارگاه او برخوانم از انعام او نصيب يابم . گفت آن قصيده برخوان تا بشنوم . چون برخواند گفت بدين شعر چه طمع ميدارى ؟ گفت هزار دينار . گفت اگر ندهد ؟ گفت پانصد دينار . گفت اگر ندهد ؟ گفت صد دينار . گفت اگر ندهد [ آنگاه تخلص شعر بنام خرك سياه خود كنم ] . امير بخنديد و برفت . چون بسيستان آمد معروفى به خدمت او آمد و شعر ادا كرد امير را بديد و بشناخت اما هيچ نگفت و چون قصيده تمام بخواند امير پرسيد كه از اين قصيده چه طمع دارى از من ؟ گفت هزار دينار . گفت بسيار باشد . گفت پانصد دينار . امير همچنين مدافعت ميكرد تا به صد برسيد امير گفت بسيار باشد . گفت يا امير خرك سياه بر در است . امير خلف بخنديد و او را انعامى نيكو بداد . و اين گفته مثل شد كه خرك سياه بر در است . . . حاشيه احياء العلوم خطى . خر كه جو ديد كاه نميخورد . ( گج ) . نظير : نو كه آمد ببازار كهنه مىشود دل‌آزار . خر كه يك دفعه پايش بچاله رفت ديگر از آن راه نميرود . رجوع به : هر كسى انگشت خود . . . ، شود .