على اكبر دهخدا

729

امثال و حكم ( فارسى )

چون چشمى است بيننده و راه جوى * كه دادار را ديد شايد در اوى همه چيز زير و خرد از بر است * جز ايزد كه اواز خرد برتر است درختى است از مردمى سايه‌ور * هشش بيخ و دين برگ و بارش هنر زدوده يكى آينه است از نهان * كه بينى در او چهر هردو جهان بر آئين الف وار بالاى راست * بهر جانور بر بر او پادشاست ز دادار اميد و فرمان و بند * مر او راست كو از خرد بهره‌مند . ) اسدى . رجوع به : اندر جهان به از خرد . . . ، شود . خرد مر جهان را سر گوهر است * روان را بدانش خرد رهبر است . اسدى . رجوع به : اندر جهان به از خرد . . . ، شود . خرد مكن طبع نه چرخيست خرد * تنگ مكن دل نه جهانيست تنگ . مسعود سعد . رجوع به : همت بلند دار . . . ، شود . خردمند اگر با غم و بيكس است * خرد غمگسار و كس او بس است . اسدى . رجوع به : اندر جهان به از خرد . . . ، شود . خردمند اگرچه عاقل بود از مشورت مستغنى نباشد . منسوب به بزرجمهر . رجوع به : امرهم شورى . . . ، شود . خردمند باشد به از بيخرد . * ( بگوئى تو نيز آنچه اندر خورد . . . ) فردوسى . رجوع به : اندر جهان به از خرد . . ، شود . خردمند باش و بىآزار باش * هميشه زبان را نگهدار باش . فردوسى . رجوع به : اگر طوطى . . . ، شود . خردمند باشيد تا توانگر باشيد . از قابوسنامه . رجوع به : اندر جهان . . . ، شود . خردمند به پير و يزدان‌پرست * جوان‌گرد و خوشخوى و بخشنده‌دست . اسدى . خردمند گرد گذشته نگشت . * ( ز گردون گردان كه يا رد گذشت . . . ) فردوسى . رجوع به : از آنروزيكه از تو شد . . . ، شود . خردمند گردن نپيچد ز راست . * ( نژادى از اين نامورتر كراست . . . ) فردوسى . خردمند كن حاجب و خوبكار * طرازندهء درگه و بزم و بار بديدار بايد كه نيكو بود * كجا پرده روى كار او بود بهنگام گويد سخن پيش شاه * سزا دارد اندازه هركس نگاه . اسدى . خردمند مردم چرا غم خورد * ( چنين داد پاسخ كه اى شهريار نگه كن بدين گردش روزگار * كه چون باد بر ما همى بگذرد . . . ) فردوسى . خردمند مردم نگردد ز كيش . * ( تو بس كن ز دين نياكان خويش . . . ) فردوسى .