على اكبر دهخدا
722
امثال و حكم ( فارسى )
خداى درخور هركس دهد هرآنچه دهد * ( در اين حديث يقينند مردمان اغلب . . . ) فرخى . رجوع به : ايزد ندهد . . . ، شود . خدايست بيچارگانرا پناه * ( به بيدست و پائيم كم كن نگاه . . . ) حضرت اديب . خداى كار چو بر بندهاى فروبندد * بهرچه دست برد رنج او بيفزايد ( . . . چو نااميد شود كز كسيش نايد هيچ * خداى قدرت والاى خويش بنمايد . ) نقل از نفثة المصدور . رجوع به : اگر بهر سر مويت و رجوع به : از پى هر گريه . . . ، شود . خدا يكجو بخت بدهد . رجوع به : اگر بهر سر مويت . . . ، شود . خدا يك زبان داده و دو گوش يكى بگوى و دو بنيوش . رجوع به : اگر طوطى . . . ، شود . خدا يكى يار يكى . نظير : يك زن خوب مرد را كافى است * بيش از اين هم دگر نمىشايد گر فزون شد ز عمر خواهد كاست * هيچ بر عيش هم نه بفزايد از يكى بيش اگر بخواهى زن * بجز اندوه و غم نمىزايد ايكه زن بيش خواهى و گوئى * كه به قرآن خداى فرمايد گر خدا گفت با عدالت گفت * وان ز دست تو برنمىآيد بر سر زن اگر بخواهى زن * هيچيك زان دو مىنياسايد گاه باشد زن از تو گيرد ياد * چشم بر روى غير بگشايد ور زن پارسا چنين نكند * خويش را بهر كس نيارايد هرچه از شوى كجروى بيند * راه صدق و صفا بپيمايد پروراند بجان و دل فرزند * جان در آن ره نثار بنمايد « 1 » دل بديگر زنى نبايد داد * مرد را هم خجالتى بايد . شاهزادهء افسر . خداى ملك نبخشد بناسزاوارى . * ( تر است ملك و سزاوار او توئى بيقين . . . ) معزى . رجوع به : ايزد ندهد ملك جهان . . . ، شود . خداى نعمت ما را ز بهر خوردن داد * ( . . . بيا و نعمت او را ز ما دريغ مدار . ) فرخى . خداى هرچه دهد بنده را ز فتح و ظفر * بدين پاك دهد يا بعقل يا بهنر . معزى . خداى هرچه كسى را دهد غلط ندهد * ( . . . غلط روا نبود بر خداى ما سبحان . ) عنصرى . رجوع به : ايزد ندهد . . . ، شود . خداى يوسف صديق را عزيز نكرد * بخوبروئى لكن بخوب كردارى . سعدى . خدمت خانه با فضه است . ( امروز . . . ) تعبيرى مستعمل در زبان زنان است و از
--> ( 1 ) از بنمايد بكند اراده كردهاند .