على اكبر دهخدا

697

امثال و حكم ( فارسى )

حظ جزيل بين شدقى ضيغم . مجمع الامثال ميدانى . رجوع به : دو شير گرسنه است . . . ، شود . حفت الجنة بالمكاره . حديث . تمثل : زانكه جنت از مكاره رسته است * رحم قسم عاجز سرگشته مولوى . حفت الجنه بچه محفوف گشت * بالمكاره كه از او افزود كشت ( كذا ) . مولوى . حفت الجنه مكاره را رسيد * حفت النار از هوا آمد پديد . مولوى . حفت الجنه بمكروهاتنا * حفت النيران من شهواتنا . مولوى . حفظ الصحة بالشكل و العلاج بالضد . تندرستى را با همتا نگاهدارند و بيمارى را با ناهمتا درمان كنند . حفظ بدن واجب است . حفظت شيئا و غابت عنك اشياء . يك چيز آموختى و چيزهاى بسيارى را از ياد دادى . حقا كه با عقوبت دوزخ برابر است * رفتن بپايمردى همسايه در بهشت . ( هم رقعه دوختن به و الزام كنج صبر * كز بهر خرقه رقعه بر خواجگان نوشت . . . ) سعدى . نظير : كهن خرقهء خويش پيراستن * به از جامهء عاريت خواستن . سعدى . بهشت بسرزنشش نميارزد . حق از بهر باطل نشايد نهفت . * ( از آن جمله دامن بيفشاند و گفت . . . ) سعدى . حق از اهل باطل ببايد نهفت . * ( نيارستم از حق دگر هيچ گفت . . . ) سعدى . حق الناس بدتر از حق الله است . از حق الناس مال و جان و عرض مردم اراده مىشود . و از حق اللّه نماز و روزه و حج و امثال آن از عبادات محضه . حق بحقدار رسيد ( يا ) حق بحقور رسيد . تمثل : تا بدرگاه تو آمد از عرب شاه عرب * رايت اقبال او بر گنبد اخضر رسيد خدمت تو هست حق و دولت او حقور است * شكر يزدانرا كه اكنون حق سوى حقور رسيد . معزى . نظير : عاد الامر الى نصابه . عاد السهم الى النزعه . حق بمركز قرار گرفت . حق بحقدار ميرسد . سزابخش و بهر سزاوار است . حق بمركز قرار گرفت . رجوع به : حق بحقدار رسيد . شود . حق جل و علا مىبيند و ميپوشد همسايه نمىبيند و ميخروشد . حق درست نگردد چو بىگوا باشد . * ( گواه عشق من است اشك لعل و چهرهء زرد كه . . . ) اديب صابر . رجوع به : حق كه . . . ، شود . حق ذات پاك الله الصمد * كه بود به مار بد از يار بد مار بد زخم ارزند بر جان زند * يار بد بر جان و بر ايمان زند . مولوى . رجوع به : آلوچو بآلو . . . ، شود . حق ز حق‌خواه و باطل از باطل .