على اكبر دهخدا
695
امثال و حكم ( فارسى )
حساب خانه با بازار راست نيايد . رجوع به : شمار خانه با . . . ، شود . حساب خود ترا پيش خودت بكن . نظير : حاسب نفسك قبل ان تحاسب . حساب خود نه كمگير و نه افزون * ( منه پاى از گليم خويش بيرون . ) پروين . حساب دوستان در دل است . چون دادوستدى ميان دو دوست باشد اگر حساب آن را بايد داشت بر زبان نبايد آورد چه سبب كدورت و دلسردى آن دو شود . حسابش با كرام الكاتبين است . * ( تو پندارى كه بدگو رفت و جان برد . . . ) حافظ . مصراعى مثلى است كه از آن بىبندوبارى و عدم اعتداد به قواعد و رسوم را در ممثل خواهند . حساب كه پاك است از محاسبه چه باك است . از جامع التمثيل . حساب منفعتها شرا مىكند . بازرگانى به سفر ميرفت غلامسياه خويشرا در حجره بجاى خويش گذاشت رندان و قلاشان شهر از بلاهت و نادانى غلام آگاه بودند كالاى دكان را با قيمتهاى گزاف به نسيه ببردند . خواجه چون از سفر بازگشت چيزى از خواسته برجاى نيافت . از غلام مؤاخذت كرد . غلام گفت جمله را ببهاى گران بنسيه فروختهام . از نام و نشان خريداران پرسيد . گفت آنانرا نشناسم . كاسهاى از جغرات نزد خواجه بود بر سر غلام زد . خون برخسار غلام بدوبد . سپيدى ماست و سرخى خون با سياهى زمينه آميغى مضحك پديد آورده بود خواجه از كار و ديدار غلام در خنده شد . غلام گفت چرا نخندى شمار سودها را ميكنى . حساب ميخواهى يا جان آدم . رجوع به : مثل قبل شود . حسد آنجا كه آتش افروزد * خرمن عقل و عافيت سوزد . نقل از تاريخ گيلان مير ظهير الدين مرعشى . رجوع به : اگر حسود نباشد . . . ، شود . حسد آن است كه هرگز نپذيرد درمان . * ( نبود چاره حسودان دغا را ز حسد . . . ) فرخى . رجوع به : اگر حسود نباشد . . . ، شود . حسد باشد آن را كه باشد جسد . * ( همى برد عصيا بر او بر حسد . . . ) فردوسى . ى . حسد درد بىدرمان است . تمثل : و گر ز درد بترسى حسد مكن كه حكيم * مثل زند كه حسد هست درد بىدرمان . عنصرى . نبود چاره حسودان دغا را ز حسد * حسد آنست كه هرگز نپذيرد درمان . فرخى . رجوع به : اگر حسود نباشد . . . ، شود . حسرت بدلم كچل خديجه . * ( . . . هرگز نديدم نوه و نتيجه . ) زنان بتعريض ، بنو دولتى كه بمال و اولاد خويش بالد گويند . رجوع به : گل را باش . . . ، شود . حسرت نكند كودك را سود به پيرى * هرگه كه بخردى بگريزد ز دبستان . ناصر خسرو . رجوع به : آنكس كه داناتر . . . ، شود . حسنات الابرار سيئات المقربين . از اوصاف الاشراف . تمثل :