على اكبر دهخدا

692

امثال و حكم ( فارسى )

حرص توست اينكه همه چيز تو را ناياب است * آز كم كن تو كه نرخ همه ارزان گردد كمال الدين . رجوع به : قناعت توانگر كند . . . ، شود . حرف اول اول است . « 1 » . حرف او و چاقوى جيب سگ . بر قول او اعتماد نيست . حرف بايد گفته نشود « 2 » چون گل بر ديوار زنى اگر درنگيرد نقش آن لا محاله بماند . مرزبان‌نامه . يا نِساءَ النَّبِيِّ لَسْتُنَّ كَأَحَدٍ مِنَ النِّساءِ . قرآن كريم . سورهء 33 . آيه 32 حرف بوقتش ميكشد . درست در همين ساعت روز يا شب بود كه فلان كار واقع شد . حرف پنهان نمىماند . رجوع به : اگر چند پنهان كند . . . ، شود . حرفت آموزى از حرقت مفلسى نسوزى . جامع التمثيل . رجوع به : پيشه‌كاران راست . . . و رجوع به : از تو حركت . . . ، شود . حرفة الادب . حرفه بضم حاء مهمله وفاء مفتوحه بمعنى كم‌سعادتى و بدبختى است . تمثل : آرى بهر كجا كه روم حرفة الادب * باشد مرا ملازم و همراز و يار غار ور نيست حرفة الادب آخر ز بهر چيست * كاين بنده را ز صدمت احداث روزگار پيوسته با عنايت چون تو مربئى * چون خال و زلف سيمبرانست حال و كار . ابن يمين . اگر حرفة الفضل مانع نشد * چرا سوى ابن يمين ننگرى . ابن يمين . حرفت را بفهم و بزن . رجوع به : از انديشه يا مغز . . . ، شود . حرفت مرد زينت مرد است . رجوع به : پيشه‌كاران . . . ، و رجوع به : از تو حركت . . . ، شود . حرف حرف ميارد . رجوع به : الكلام يجر . . . ، شود . حرف حرف ميارد باد برف . رجوع به : الكلام يجر . . . ، شود . حرف حسابى جواب ندارد . سخن درست پاسخ برنتابد . حرف حق بر زبان شود جارى . گاهى گفتارى راست بىارادهء متكلم به زبان او آيد . حرف حق تلخ است . رجوع به : الحق مر . . . ، شود . حرف حق را در دل بود اثر . * ( الحق خجل شدم كه بتحقيق هرچه گفت حق بود و . . . ) قاآنى . حرف حق نزن سرت را مىبرند . نظير : هر راستى را نبايد گفت . رجوع به : الحق مر ، شود . حرف خودت را كجا شنيدى ؟ - آنجا كه حرف مرد مرا . نظير : در به تو ميگويم ديوار تو بشنو .

--> ( 1 ) از حرف در اين‌جا و در امثال ذيل سخن و گفتار اراده مىشود . ( 2 ) I , a femme de ce ? sar ne doit pas me ? me e ? tre soupeine ? e .