على اكبر دهخدا
581
امثال و حكم ( فارسى )
جر بزنى جر نزنى بردهاى * خوبرخى هرچه كنى كردهاى . جلال الممالك . نظير : تو گرو بردى اگر جفت و اگر طاق آيد . سعدى . پر طاووس بر اوراق مصاحف ديدم * گفتم اين منزلت از قدر تو مىبينم بيش گفت خاموش هرآنكس كه جمالى دارد * هركجا پاى نهد دست ندارندش پيش . سعدى . جرعه خاكآلودتان مجنون كند * مر شما را صاف آن تا چون كند . مولوى . رجوع به : باده خاكآلودتان . . . ، شود . جريدهايست نهاده سيه سپيد جهان * كه روزگار در او جز قضاى بد ننوشت . انورى . جريده رو كه گذرگاه عافيت تنگ است * ( . . . پيالهگير كه عمر عزيز بىبدل است . ) حافظ . رجوع به : از بلا دورى طمع دارى . . . ، شود . جزاء مقبل الاست الضراط . نظير : هركه شد كونپرست برخيره * تيز يابد عوض ز انجيره . سنائى . جَزاءُ سَيِّئَةٍ سَيِّئَةٌ مِثْلُها . قرآن كريم سورة 42 آيهء 38 . سزاى بدى و زشتى بدى و زشتئى چون آن باشد . رجوع به : با بدان بد باش . . . ، شود . جز آتشى كه در گل آدم دميد عشق * آبى دگر نبود در اين خاك بادسار . حضرت اديب . جز آدمى نزاد ز آدم در اين جهان * وينهاز آدمند چرا جملگى خرند . ناصر خسرو جز آن را مدان رسته از بند آتش * كه كردار درخورد گفتار دارد . ناصر خسرو . رجوع به : دوصد گفته . . . ، شود . جز آنگه كه برتابى از عيب روى * « بگويش كه » عيب كسان را مجوى . فردوسى . جزاى حسن عمل بين كه روزگار هنوز * خراب مىنكند بارگاه كسرى را ( مرا بپرور و در كسب نام باقى كوش * كه اين ذخيره بمانده است معن و يحيى را . . . ) ظهير فاريابى . جزاى گرانفروش نخريدن است . بد گفتن و تشدد با بازارگانان گرانفروش و دندانگرد ضرور نباشد تنها بايد از خريدن كالاى آنان صرفنظر كرد . جزء تابع كل است . احكام طاريهء بر كل جزء را نيز فراگيرد . جز از بد نباشد مكافات بد * ( چنين از ره داد دادن سزد . . . ) فردوسى . رجوع به : از مكافات عمل . . . ، شود . جز از تو يكى داور ديگر است * ( . . . كز انديشهء ديگران برتر است . ) فردوسى . رجوع به : از مكافات عمل . . . و رجوع به : اسكندر رومى را . . . ، شود . جز از راستى را نبايد شنود * ( سختى هرچه گفتى همه راست بود . . . ) فردوسى . رجوع به : اگر خواهى از هر دو سر . . . ، شود .