على اكبر دهخدا
677
امثال و حكم ( فارسى )
من بات سكرانا بات للشيطان عروسا . حديث . خرد را مى به بندد چشم را خواب . ويس و رامين . چيست حاصل سوى شراب شدن * اولش شر و آخر آب شدن در دل از سور او سرورى نه * هرچه او داد جز غرورى نه چون كند عربده ولى شكن است * وز سخاوت كند دروغ زن است . سنائى . ابليس شبى رفت ببالين جوانى * آراسته با شكل مهيبى سر و بر را گفتا كه منم مرگ و اگر خواهى زينهار * بايد بگزينى تو يكى زين سه خطر را يا آن پدر پير غمين را بكشى زار * يا بشكنى از خواهر خود سينه و سر را يا خود ز مى ناب بنوشى دو سه ساغر * تا آنكه بپوشم ز هلاك تو نظر را لرزيد از اين بيم جوان بر خود و جا داشت * كز مرگ فتد لرزه بتن ضيغم نر را گفتا نكنم با پدر و خواهرم اين كار * ليكن بمى از خويش كنم دفع ضرر را جامى دو سه مى خورد و چو شد خيره ز مستى * هم خواهر خود را زد و هم كشت پدر را اى كاش شود خشك بن تاك و خداوند * زين مايهء شر حفظ كند نوع بشر را . ايرج ميرزا . چه خوش است دوشاب فروشى هيچكس نخرد خودت بنوشى . نظير : چون بديدى ببار حلوائى * گفت خوب است كار حلوائى هيچكس گر متاع او نخرد * مىتواند كه جمله را بخورد . شيخ بهائى . چه خوش است نكتهدانى كه سخن نگفته داند . رجوع به : آنكس است اهل بشارت . . . ، شود . چه خوش باشد بدل يار نخستين . * ( ز جانش خوشتر آمد عشق رامين . . . ) ويس و رامين . رجوع به : لا حب الا للحبيب . . . ، شود . چه خوش باشد كه بعد از انتظارى * باميدى رسد اميدوارى . جامى . چه خوش بود كه برآيد بيك كرشمه دو كار . گاهى اين مصراع را نيز علاوه كنند : زيارت شد عبد العظيم و ديدن يار . رجوع به : بيك تير دو نشان . . . ، شود . چه خوش بىمهربانى هر دو سر بى * ( . . . كه يكسر مهربانى درد سر بى اگر مجنون دل شوريدهاى داشت * دل ليلى از آن شوريدهتر بى . ) باباطاهر . چه خوشتر بود آنكه با تيرهبخت * سخن خوش بگويد خداوند تخت . فردوسى . ى . چه خوش گفت آن تهيدست سلحشور * جوى زر بهتر از پنجاه من زور . سعدى . رجوع به : اى زر تو خدا نهاى . . . ، شود . چه خوش گفت آن مرد با آن خديش * مكن بد بكس گر نخواهى بخويش . منسوب برودكى . رجوع به : از مكافات عمل . . . ، شود .