على اكبر دهخدا

675

امثال و حكم ( فارسى )

چو نبود دل از بس غمش خون بود * چو باشد غم آنگاه افزون بود . اسدى . رجوع به : بتوان ز جگر بريد پيوند . . . ، شود . چه حاجت است عيان را باستماع بيان * ( . . . كه بيوفائى دور فلك نهانى نيست . ) سعدى . رجوع به : آنجا كه عيان است . . . ، شود . چه حاجت است كه بنمائى آفتاب مبين را . * ( هلال اگر بنمايد كسى بديع نباشد . . . ) سعدى . چه حاجت به گفتن كه زر مغربيست * محك در ميانست و گويد كه چيست . چه حاجت بود مى چو مستى بود * ( ز مستى همه مىپرستى بود . . . ) امير خسرو . چه حاجت كه نه كرسى آسمان * نهى زير پاى قزل ارسلان . سعدى . تعرضى است باغراقى كه در بيت ذيل ظهير است . نه كرسى فلك نهد انديشه زير پاى * تا بوسه بر ركاب قزل ارسلان زند . ظهير . چه خرم به گل خوابيده است . رغبت با احتياجى به اين كار ندارم و از اين‌رو سختيها و گرانيهاى آن را بر خود هموار نكنم . چه خواهى كور جز دو چشم بينا * ( من آن خواهم كه تو باشى شكيبا . . . ) ويس و رامين . رجوع به : كور چه خواهد . . . ، شود . چه خواهى ز خر مهره اندوختن * گهر تو ز گر بايدت توختن . حضرت اديب . رجوع به : تيمم باطل است . . . ، شود . چه خورد شير شرزه در بن غار * باز افتاده را چه قوت بود ( تا تو در خانه صيد خواهى كرد * دست و پايت چه عنكبوت بود . . . ) سعدى . رجوع به : سفر مربى مرد است . . . ، شود . چه خورى چيزى كز خوردن آن چيز ترا * نى چو سرو آيد اندر نظر و سرو چو نى گر كنى بخشش گويند كه مىكرد نه او * ور كنى عربده گويند كه او كرد نه مى ( نكند مستى دانا نخورد عاقل مى * ننهد مرد خردمند سوى مستى پى . . . ) سنائى . نظير : آب بهتر هزار بار ز مى * و من الماء كل شيئى حى آنكه شر است نيمه نامش * دين و دنيا همى كند لا شى . با خرد ميل سوى مل چكنى * سپر خار برگ گل چكنى آنكه خواهد خرد نخواهد مل * وانكه باشد حزين نبويد گل . سنائى . به پير و جوان از مى آيد گناه . فردوسى . جام مى از دست بيفكن كه نيست * حاصل آن جام مگر واى مام . ناصر خسرو .