سيد جعفر سجادى

1715

فرهنگ معارف اسلامى ( فارسى )

سرائر . محو عبارتست از دور كردن اوصاف نفوس و اثبات عبارت است از ثابت كردن اوصاف قلوب و بازگشت باصل خويش را نيز گويند : بوصل خويش راجع گشت اشياء * همه يك چند شد پنهان و پيدا كه تمام وجودات و كثرات كه ظل و فيء ذات حق‌اند باز باصل خويش باز - كردند كه فرمود لِمَنِ الْمُلْكُ الْيَوْمَ لِلَّهِ الْواحِدِ الْقَهَّارِ عطار گويد : راه عشق او كه اكسير بلاست * محو در محو و فنا اندر فنا است فانى مطلق شود از خويشتن * هر دلى كو طالب اين كيميا است گر بقاء خواهى فنا شو ، كز فنا * كمترين چيزى كه ميزايد بقاست گم شود در نقطهء فاى فنا * هر چه اندر دو جهان كردند راست در چنين دريا كه عالم ذره‌ايست * در ره هست آمدن زهره كراست و الغاء اضافت وجود است بسوى اعيان ، زيرا كه اعيان شئون ذاتيه‌اند ، ظاهر در حضرت واحديد به حكم عالميت ، و اعيان عين معلوماتند و ابدا وجود حق است ظاهر در مراياى اعيان . بعضى گويند محو دور كردن رسوم اعمال باشد باثبات الله « فهو قائم بالحق لا بنفسه » . بابا افضل گويد : من محو خدايم و خدا آن منست * هر سوش مجوئيد كه در جان منست سلطان منم و غلط نمايم بشما * گويم كه كسى هست كه سلطان منست محو آنست كه خداى متعال بندگان را از رؤيت نفس خود مبرا گرداند به نحوى كه اثرى از اعمال و آرزوهاى نفسانى باقى نماند ( از كشاف ص 1356 - لمع ص 355 ) . بعضى گويند محو فناى افعال بنده است در فعل حق و آن را سه درجه است محو صفات پست و محو مطلق صفات و محو ذات ( از مصباح الهدايه ص 144 ) . مظفر كرمانى گويد : محو هستى و صحو هشيارى بود * آن چه خواب و اين چه بيدارى بود دو مگو و دو مدان و دو مخوان * بنده را در خواجهء خود محو دان خواجه هم در نور خواجه آفرين * فانى است و مرده و مات و دفين بعضى گويند محو رفع اوصاف عادات و اثبات اقامت احكام عباداتست و بنا بر اين كسى كه نفى كند از احوال خود خصال مذمومه را و بجاى آن احوال ديگرى بياورد كه پسنديده باشد او صاحب محو و اثبات است « يَمْحُوا اللَّهُ ما يَشاءُ وَ يُثْبِتُ » كه از قلوب عارفين ذكر غير خدا را محو كند و بر زبان مريدان ذكر خدا را اثبات كند . ( از تاريخ تصوف ص 632 - رساله قشريه ص 39 - شرح مثنوى ص 55 - كشاف اسرار ص 94 ) .