سيد جعفر سجادى

1513

فرهنگ معارف اسلامى ( فارسى )

اى از قلم وجود بر لوح عدم * تصوير مكونات را كرده رقم از رحمت خود نامه سياهى چو مرا * ناميد مكن بعزت لوح و قلم قَلَمِ اعْلى - ( اصطلاح عرفانى ) مراد عقل اول است « اما القلم الاعلى فاثبت فى اللوح المحفوظ كل شىء يجرى من هذه الاقلام » ( اسفار ج 3 ص 110 ) . قَلَندَر - ( اصطلاح عرفانى ) مراد از قلندرى تجريد از كونين است و تفريد از دارين . حافظ گويد : قلندران طريقت به نيمه جو نخرند * قباى اطلس آن كس كه از هنر عارى است بر آستان تو مشكل توان رسيد آرى * عروج بر فلك سرورى بدشوارى است سحر كرشمهء وصلت بخواب ميديدم * زهى مراتب خوابى كه به ز بيدارى است در رياض است كه : قلندر كنايت از صاحب مقام اطلاق است حتى از قيود اطلاقيه و فرق ميان قلندر و ملامتى و صوفى آنكه قلندر تفريد و تجريد به كمال دارد و در تخريب عادات كوشد و ملامتى در كتم عبادات كوشد و صوفى دل او اصلا بخلق مشغول نشود . ( از رياض العارفين ص 41 ) عراقى گويد : اى رند قلندركيش مى نوش ز كس مينديش * انگار همه كم بيش زيرا كه دل درويش مرهم ننهد بر ريش از غايت حيرانى * در دير شو و بنشين با خوش پسرى شيرين شكر ز لبش ميچين تا چند ز كفر و دين * گفتم كه مگر جستم وز دام بلا رستم دل در پسرى بستم كز ياد لبش مستم * چون رفت دل از دستم چه سود پشيمانى اى ساقى مهرانگيز در ساغر جانم ريز ؟ * چون مست شوم برخيز زان طرهء شورانگيز در گردن من آويز صد گونه پريشانى سنائى گويد : معشوق مرا ره قلندر زد * زان راه بجانم آتش اندر زد گه رفت ره صلاح و ديندارى * گه راه مقامران لنگر زد عطار گويد : عزم آن دارم كه امشب نيم مست * پاىكوبان كوزهء دردى بدست سر ببازار قلندر بر نهم * پس بيك ساعت ببازم هر چه هست تا كى از تزوير باشم رهنماى * تا كى از پندار باشم خود پرست پردهء پندار مىبايد دريد * توبهء تزوير ميبايد شكست وقت آن آمد كه دستى بر زنم * چند خواهم بود آخر پاى بست ساقيا در ده شرابى دلگشا * هين كه دل برخاست مى بر سر نشست عراقى گويد : پسرا ، ره قلندر ، سزد ار به من نمايى * كه دراز و دور ديدم ، ره زهد و پارسائى پسرا ، مى مغانه ، دهى از حريف مايى * كه نماند بيش ما را سر توبهء ريايى قدحى مى مغانه به من آر تا بنوشم * كه دگر نمانده ما را سر زهد و پارسائى مى صاف اگر نباشد به من آر درد تيره * كه ز درد تيره يابد دل و ديده روشنائى