سيد جعفر سجادى
1510
فرهنگ معارف اسلامى ( فارسى )
مجرد ناطقه خوانند اهل اللّه قلب نامند ( شرح قيصرى بر فصوص ص 10 ) و بالاخره در عرفان روح انسان را باعتبار آنكه متحول بين دو وجه است يكى آنكه « يلى الحق » است و مستفيض از حق است و وجهى كه « يلى النفس » است قلب گويند . و بيان شده است كه قلب اطلاق بر چند معنى شود 1 لحم صنوبرى الشكل كه مخصوص تمام حيوانات و بهائم است 2 لطيفهء ربانى كه متعلق بقلب جسمانى است 3 جوهر نورانى مجرد كه متوسط بين روح و نفس است . ( از كشاف ص 1175 ) در مصباح است كه قلب برزخ ميان روح حيوانى و نفس ناطقه است كه « بَيْنَهُما بَرْزَخٌ لا . . . » ( و از بستان السياحه ص 313 - مصباح الهدايه ص 98 - شرح قيصرى ص 10 ) قيصرى گويد : آنچه را حكما نفس مجرد ناطقه خوانند اهل اللّه قلب نامند . قلب جوهر مجردى است متوسط ميان روح و نفس . ( از حاشيه قشيريه ص 5 ) در شرح كلمات باباطاهر است كه « القلب ميزان الحق » . و گفتهاند : قلوب ابرار قبور اسرار است يعنى همان طورى كه قبر ميت را ميپوشانند و خارج نمىشود از آن همانطور هم موقعى كه ابرار از اسرار آگاه شوند در دل خود پنهان كرده و آشكار نكنند و كسى بر آنها ره نيابد . ( از دستور العلماء ج 3 ص 95 ) و گفتهاند : دلها سه قسم است ، قلب منيب ، قلب شهيد ، قلب سليم . ( از عده ج 7 ص 128 ) « قلوب الخواص من العلماء باللّه خزائن الغيب فيها براهين حقه و بينات سره و دلائل توحيده و شواهد ربوبيته ، فقانون الحقائق قلوبهم » . در شب افروز ، از صدف جويند كه مسكن او است آفتاب رخشان از برج فلك جويند كه مطلع اوست ، عسل مصفى از نحل جويند كه معدن اوست ، نور معرفت و صفت ذات احديت از دلهاى عارفان جويند كه دلهاى ايشان قانون معرفت است ، و سرهاى ايشان كان محبت است . اى جوانمرد ، دل عارف بر هيئت پيرايه است كه گل در آن كنند ، هر چند كه گل در پيرايهها كنند تا آتش در زير آن نكنند ، گلاب بيرون نيايد و بوى ندهد پير طريقت گفت : آتشى در دل زنند كه بىدود باشد نه زندگانى اين جوانمرد را آخر است و نه آتش وى را دود ، نه زندگانى به ميخ بقاء دوخته . ( از عده ج 7 ص 416 ) حاتم اصم گويد : « القلوب خمسة ، قلب ميت و قلب مريض و قلب غافل و قلب متنبه و قلب صحيح و سالم » ( طبقات ص 97 ) ابو العباس بن عطاء گويد : « فى البيت مقام ابراهيم و فى القلب آثار الله و للبيت اركان و للقلب اركان و اركان البيت من الصخر و اركان القلب معادن انوار المعرفة » ( طبقات ص 267 )