سيد جعفر سجادى

1498

فرهنگ معارف اسلامى ( فارسى )

بايستى حرف سلب مقدم بر رابطه واقع شود تا اينكه آن را نفى و طرد كند مانند « زيد ليس هو كاتبا » . و هر گاه حرف سلب نيز با رابطه پيوسته شود و بدين ترتيب جزء يكى از دو جزء قضيه گردد در اين صورت ربط ايجابى همچنان باقى بماند و قضيه موجبه باشد مانند « زيد هو لا كاتب » كه ربط ايجابى در اين قضيه به حال خود باقى است و حرف سلب جزء محمول شده است . و قضيهء موجبهء كه به اين ترتيب و وضع بوجود مىآيد قضيهء معدوله ناميده مىشود . و گاه باشد كه در زبانى غير از زبان تازى تقدم و يا تأخر رابطه بر حرف سلب در سلب و ايجاب قضيه اعتبار و تأثيرى نداشته باشد زيرا در زبانهاى مختلف مفهوم از تقدم و تأخر متفاوت مىباشد پس مادام كه رابطه واقع و حاصل باشد اعم از آنكه سلب جزء موضوع باشد و يا محمول قضيه موجبه خواهد بود مگر آنكه حرف سلب رابطه را مرتفع و بر طرف كند كه در آن صورت قضيه سالبه خواهد بود و هرگاه بگوئى « كل لازوج فرد » « ايجاب فرديت » باشد براى تمام افرادى كه موصوف به « لازوجيت » اند و بنا بر اين اين قضيه موجبه مىباشد . و بايد دانست كه موجود ذهنى ثابت نمىشود مگر بر امرى كه در ذهن ثابت و موجود باشد و حكم موجب بر موضوع عينى و بعنوان اينكه در خارج باشد ثابت نمىشود مگر بر امور ثابت و موجود در خارج از ذهن . و حكم در قضاياى شرطيه نيز بمانند حمليات است به اين صورت كه اگر حروف سلب در اين گونه قضايا جزء محمول يا موضوع باشد و ربط لزومى و يا عنادى همچنان به حال خود باقى بماند قضيهء موجبه خواهد بود و هرگاه سلب وارد بر سلب شود مانند « ليس ليس زيد بكاتب » بدون اعتبار حالى ديگر باز ايجاب خواهد بود و هرگاه مثلا بگوئى « ليس كل انسان كاتبا » روا خواهد بود كه بعضى از انسانها كاتب باشند و آنچه قدر متيقن است در اين گونه قضايا تنها سلب بعضى است و هرگاه گفته شود « ليس لا شيء من الانسان كاتبا » جايز خواهد بود كه بعضى از انسانها كاتب نباشند و بعضى دگر كاتب باشند . و سلب قضيهء متصله برفع لزوم و سلب منفصله برفع عناد خواهد بود . پس وجود حروف سلب ملاك سالبه بودن نمىباشد . در جهات قضايا نسبت محمول بموضوع در قضاياى حمليه اگر « ضرورى الوجود » باشد آن را « واجب » و قضيهء واجبه نامند و اگر « ضرورى العدم » باشد « ممتنع » و يا قضيهء ممتنه ناميده مىشود و اگر نه « ضرورى الوجود » باشد و نه « ضرورى العدم » ممكن و يا قضيهء ممكنه ناميده مىشود . مثال براى قضيه نخست « انسان حيوان است » و مثال دوم « انسان سنگ است » و مثال سوم « انسان نويسنده است » و عامهء مردم گاه از ممكن آن خواهند كه تنها وجود براى آن « ممتنع » نباشد پس هرگاه بگويند فلان چيز « ممكن نيست » از آن « ممتنع » را خواهند و بديهى است كه « ممكن » بدين معنى جز آن « ممكن »