سيد جعفر سجادى

1061

فرهنگ معارف اسلامى ( فارسى )

حقيقت داغست ، شريعت بند است ، حقيقت بند است ، شريعت نياز است ، حقيقت ناز است ، شريعت اركان ظاهر است ، حقيقت اركان باطنست ، شريعت بىدرديست ، حقيقت بىخوديست ، شريعت خدمتست بر شريطت ، حقيقت غربت است بر مشاهدت ، شريعت بواسطه است ، حقيقت بمكاشفه است ، اهل شريعت طاعت دار است اهل حقيقت از خويشتن گريزانست و بيكى نازان ، اهل شريعت در آرزوى خلد و نعيم باقى است ، اهل حقيقت گستاخ و مشغول بساقى است ، ابتداى حقيقت درديست كه پديد آمد و حسرتى ترا فرا گيرد ، جهان فراخ بر تو تنگ كند ، اندرون پيراهن بر تو زندان كند ، آتشى در جانت زند ، عطشى در دل افكند ، سوز بينى و سوزنده نه ، شور بينى و شورنده نه : ( از عده ج 2 ص 740 ) . و گفته‌اند : شريعت گفت انبياء است و طريقت كرد انبيا و حقيقت ديد انبياء است . بعضى از تركيبات : احكام شريعت واضع شريعت ، حكم شريعت ، قانون شريعت . رايت شريعت ، صاحب شريعت شُستُشُو - ( اصطلاح ذوقى ) برداشتن خردها را گويند كه از تقصير حاصل شده باشد . شَطح - ( اصطلاح عرفانى ) سخنى است كه زبان از گفتن آن تنفر داشته باشد و گوش از شنيدن آن كراهت دارد ، و بمعنى حركت است و آن بيان امور و رموز است در وصف وجد و عباراتى كه وصف حال و شدت وجد را كند ، شطح گويد : و گفته شده است كه « شطح » كلمه‌ايست كه بوى خود پسندى بدهد و ادعاء از آن استشمام شود و آن در بين محققان نادر ديده سده است . جرجانى گويد : « شطح » از زلات محققان است زيرا دعوى به حق است كه عارف بدون اذن الهى اظهار مىكند . رجوع شود به ( لمع ص 375 - طرائق ص 204 - شرح گلشن ص 629 ) . در اصطلاحات است كه وجد در لغت بمعنى حركت است و حركت شديد آسيا را « شطح » گويند و در عرف عرفا حركت اسرار وجدى را « شطح » گويند به اين كه اظهار شود . و گفته شده است « شطحيات » سخنى را گويند كه ظاهر آن به ظاهر شرع راست نيايد . و بعضى گويند سخنانى است كه در حال شدت وجه ادا شود و شنيدن آن را بر ارباب ظاهر سخت و ناخوش باشد و موجب ظن و انكار گردد ( دستور العلماء ج 2 ص 6 ، 2 ) در شطحيات است : خانه‌اى را كه آرد ، خورد كند ، مشطاح گويند از بسيارى حركات كه در او باشد ، پس در سخن ، شطح عبارت از حركات اسرار ايشانست ، چون وجدى قوى شود و نور تجلى در صميم سر ايشان عالى شود بنعت مباشرت و مكاشفت و استحكام ارواح در انوار الهام كه عقول ايشان را حادث شود برانگيزانند ، آتش شوق ايشان بمعشوق ازلى تا برسد بعيان سراپردهء كبريا و در عالم بهاء ، جولان كنند ، چون به بينند نظايرات و مغمرات غيب ، بىاختيار ، مستى در ايشان آيد ، جان به جنبش درآيد ، سر