سيد جعفر سجادى
1043
فرهنگ معارف اسلامى ( فارسى )
بسوخت و هيچ نپائيد ، يكى را شراب حيرت از كأس هيبت داد ، مست حيرت شد و گفت : قد تحيرت فيك خذ بيدى * يا دليلا لمن تحير فيكا كار دشخوار است آسان چون كنم * درد بىداروست درمان چون كنم از صداع قيل و قال ايمن شدم * چارهء دوستان مستان چون كنم يكى را شراب معرفت از خمخانهء رجاء داده ، بر سر كوى شوق بر اميد وصل همىگويد . بخت از در خان و مان بر آيد روزى * خورشيد نشاط ما برآيد روزى و ز تو بسوى ما نظر آيد روزى * وين مانده ما هم بسر آيد روزى يكى را شراب وصلت از جام محبت بر بساط انبساطش داده ، بر تكيهگاه انسش جاى داد از سر ناز و دلال گفت : بر شاخ طرب هزار دستان توايم * دل بسته بدان نغمهء دستان توايم يكى را خود از ديدار ساقى چندان * شغل افتاد كه با شراب نپرداخت . ( از عده ج 1 ص 59 ) بنام او كه مشتاق از شراب وصل او گيرد ، بنام او كه وفاء و كرم هر دو را نام كرد ، تا نعمت آشنائى بر آب و گل تمام كرد ، بنام او كه خود مشتاق دام كرد و بجاى شراب وصل خود رهى را در جام كرد . بنام او كه خواب بر ديدهء محب حرام كرد ، تا عقد دوستى وى با خود بر نظام كرد الهى گر تو فضل كنى از ديگران چه داد و چه بيداد . ور تو عدل كنى پس فضل ديگران چون باد الهى : آنچه من از تو ديدم دو گيتى بيارايد عجب اين است كه جان من از بيم دار تو نياسايد . ( از عده ج 5 ص 651 ) پر شد ز شراب عشق جام دل من * وز لوح وجود شست نام دل من لاهيجى گويد : شراب عبارت از ذوق و وجدان و حالى است كه از جلوهء محبوب حقيقى ناگاه بر دل سالك عاشق روى مينمايد و سالك را مست و بى خود ميسازد . ( شرح گلشن راز ص 601 ) شاعر گويد : ريخت ساقى بحرها در كام دل * هم نشد سيراب درد آشام دل هفت دريا را بيك دم در كشيد * مىزند او نعرهء هل من مزيد در حقيقت دان كه دل شد جام جم * مينمايد اندرو هر بيش و كم ساقيا مى ده كه هشيارم كند * مستيش زين خواب بيدارم كند زان مئى كارد خمارش نيستى * فارغ از هستى و پندارم كند زهى شربت شيرين كه آب شراب طهورست كه از كف ساقى باقى نوشد و زهى لذت كه از مشاهدهء جمال محبوب آن باده دارد . ( شرح گلشن راز ص 532 ) از مى عشقت عناصر سرخوشند