سيد جعفر سجادى
1007
فرهنگ معارف اسلامى ( فارسى )
تازيانه است و در آن حال نمازش باطل است . ( از شرح لمعه ج 2 ص 304 ) . در اصطلاح عرفانى سكر يعنى مستى و عبارت از غيبت است بواسطهء واردى قوى و سكر را زيادتى است بر غيبت بوجهى زيرا صاحب سكر هرگاه مستوفى در سكر نباشد مبسوط است و گاهى اخطار اشياء از قلب او ساقط مىشود در حال سكرش و اين حال متساكر است . در شرح منازل است : كه سكر اشارت است بسقوط سالك در طرب و از مقامات محبين است . در دستور العلماست كه : سكر كيفيت نفسانيه است كه موجب انبساط روح است و عبارت از غفلتى است كه عارض مىشود بواسطه غلبه سرور . و بالجمله هنگامى كه عشق و محبت به آخرين درجه برسد و بر قواى حيوانى و انسانى چيره گردد حالت بهت و سكر و حيرت پديد آيد و سالك را مبهوت و متحير و سرگردان مىكند . لاهيجى گويد : سكر حيرت و دهش و وله و هيمان است كه از مشاهدهء جمال محبوب دست ميدهد . ( از رسالهء قشيريه ص 38 - شرح منازل ص 251 - دستور ج 2 ص 177 ) و گفته شده است كه : مرحلهء بيخودى را مرحلهء سكر گويند كه در آن مرحله سالك را نه دين است و نه عقل و نه تقوى و نه ادراك و در مقام فنا و نيستى محو گشته و از شراب طهور مست و حيران و سر به خاك مذلت و نيستى نهاده . ( شرح گلشن راز ص 184 - 299 ) در شرح باباطاهر است كه سكر حقيقى آنست كه سالك در فنا مقام گيرد و گفتهاند « السكر غفلة اهل الوصول » ( از شرح كلمات بابا ص 85 - و مقدمهء نفحات ص 127 ) خواجه عبد الله گويد اگر گويند مستى چيست ؟ گويم برخاستن تميز است كه نه نيست داند از هست و نه پاى داند از دست ، نه آنست كه نداند بد از نيك و نيك از بد ، مست آنست كه نشناسد خود را از دوست و دوست را از خود ، يكى مست شراب و يكى مست ساقى ، آن يكى فانى و اين دگر باقى ، جز بمستى هستى در نتوان يافت و جز در مستى به نيستى سر نتوان افراخت . ( از رسائل خواجه ص 129 - كشاف ص 656 ) . من مست توام از جرعه و جام آزادم * من مرغ توام از دانه و دام آزادم مقصود من از كعبهء بتخانه توئى * ور نه من از اين هر دو مقام آزادم انصارى گويد : سكر مستى و مستى بىتفاوت است و مستان مختلفاند ، يكى از شراب خمر مست است ، يكى از شراب غفلت مست است ، يكى از حب دنيا ، يكى از رعونت نفس و خويشتن دوستى و اين از همه صعب تر است . كه خويشتن دوستى مايهء كبر است و تخم بيگانگى و ستر بىدولتى و اصل همه تاريكى . اگر صد بار در روزى شهيد راه حق گردى * هم از گبران يكى باشى چو خود را در ميان بينى